تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 215

مساهمون:

ص٢١٥
چون عياران در آن قلعه رفتند ، جوجاب ملاح بازگشت و رو برودخانه نهاد كه ماهى بگيرد . چون آن عياران در آن قلعه رفتند خانها ديدند از سنگ ، اما بيشتر مقفل بود . بهروز بدانست كه در آن خانها گنج و مال است و خزينه . مىرفتند و از هر طرفى نگاه مىكردند تا بر در خانهء كوتوال رسيدند و آن بيست وجود كه در آن قلعه بودند خانهاى ايشان در آن مقام بود و دايم باهم مىبودند . چون به‌روز عيار درآمد ، كوتوال قلعه برخاست و آن عياران را در كنار گرفت و در پيش خود بنشاند و گفت خوش‌آمديد . به‌روز انگشترين عسطور به كوتوال داد . كوتوال بستاد و ببوسيد و گفت ملك چه فرموده است ؟ به‌روز گفت ملك پيغامى داده است ، در خلوت بگويم . كوتوال با خود در انديشه شد كه آيا ملك چه پيغام فرستاده باشد كه در خلوت حكم شده است كه به من بگويند . حاليا صبر كنم . به‌روز گفت قيصر دايم در سخن تست و دايم ترا به ياد مىآرد و بسيار بسيار ترا مىپرسد و مرا گفته است كه يكشب بيشتر در آن قلعه نباشى و اين پيغام را در خلوت با او بگويى . كوتوال گفت چون امشب اينجا خواهيد بودن پيغام ملك را در شب بگوى . گفت بلى . كوتوال گفت مجلس بياراييد تا امشب با خدمتكاران ملك عسطور شراب چند بخوريم . در حال مجلس بياراستند و به شراب خوردن مشغول شدند و انواع طعامها كه در آن قلعه بود بياوردند . آن مردم كه در آن قلعه بودند ، جمله جمع شدند . زنان ايشان نيز بيكجا جمع آمدند . چون مستى در ايشان اثر كرد ، بهروز بسخن درآمد و از هر باب ميگفت ، كه « 1 » در مجلس فيروز شاه گويندگى كرده بود و طريق مجلس‌دارى و شراب خوردن ميدانست . كوتوال گفت من شما را تا ده روز نخواهم گداشتن . ده روز درين قلعه باهم شراب خوريم . به‌روز گفت حكم و يرلغ ملك چنانست كه ما يكشب بيشتر اينجا نباشيم و شب از براى آن فرموده است كه
هامش
( 1 ) - در اصل : و .