تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 214

مساهمون:

ص٢١٤
ايشانرا بگذرانم يا نه ؟ كوتوال گفت كسى كه مهر و نشان ملك با او باشد البته ملك فرستاده باشد كه ملك عسطور مرا چنين فرموده بود كه تا مهر من نبينى در قلعه بر روى كس نگشايى . چون به حكم ملك آمده‌اند ايشانرا ببايد گذرانيدن . جوجاب ملاح در حال بازگشت . به‌روز را گفت كه كوتوال اجازت كرد در كشتى درآييد . به‌روز عيار و طارق عيار با ياران در كشتى درآمدند . به‌روز گفت كرم كردى و زينهار كه زود بازگردى . اين ده سكهء سرخ بستان . دست در بغل كرد و ده سكهء سرخ كه از خيمهء شاه‌نوش آورده بود ، بجوجاب داد . جوجاب عظيم خرم شد و آفرين بريشان كرد . به‌روز عيار گفت اى جوجاب ، ميگويند كه اين قلعهء ازمير عظيم قلعهء محكم است . گفت بلى ملك عسطور را چهار هزار و چهارصد و چهل و چهار قلعه در روم در فرمان است « 1 » . ازين محكمتر قلعه‌يى ندارد . از پدر و جدانش آنچه بميراث به دو رسيده است ، و آنچه در پادشاهى پيدا كرده است ، جمله درين قلعه است ؛ و از غايت محكمى بيست وجود درين قلعه بيش نيستند و اگر بعوض بيست وجود ده زن باشند توانند اين قلعه را نگاه داشتن . چون به‌روز معلوم كرد كه در قلعه بيست وجود بيش نيست خرم شد . گفت گرفتن اين قلعه بر ما آسان شد . جوجاب ايشانرا از آب بگذرانيد . آن عياران از آب دريا بگذشتند . جزيره‌يى ديدند و در ميان آن جزيره كوه گرد واقع شده و بر سر قلهء آن كوه قلعه‌يى بلند سر در ابر كشيده . بدانستند كه جاى محكم است و گرفتن اين هيچ ممكن نيست . جوجاب در پيش افتاد تا آن عيارانرا بر در قلعه آورد . كوتوال بر سر برج بود ، آن عيارانرا بديد ، گفت اى قوم بچه كار آمده‌ايد . به‌روز گفت پيغامى چند ملك گفته است كه در خلوت با پهلوان بگويم و مهر انگشترين بنمود . كوتوال قلعه گفت چون مهر انگشترين دارند ، ايشانرا در قلعه راه دهيد و بسراى من بياريد كه من رفتم . در قلعهء ازمير برگشودند و آن چهار عيار را در آن قلعه راه دادند .
هامش
( 1 ) - در اصل : اوست .