كار از حد گذشت ، بناچار تن مردهء شاهنوش را برداشتند و عزم قيصريه كردند . بهر مقام كه مىرسيدند اين خبر را مىگفتند كه شاهنوش را بكشتند ، راهها را حاضر باشيد . باشد كه كشندهء شاهنوش را بيابيد و بگيريد .
چون ايشان برفتند ، بهروز گفت اى ياران وقت كار است ، برخيزيد كه بتوكل خداى تعالى بقلعهء ازمير رويم . باشد كه يزدان كارى برآرد . آن عياران در زير جامه آلت عيارى داشتند ، بر خود راست كردند و آن خرقها و آلت درويشان و آنچه داشتند در آن غار گذاشتند و نخجهاى زرين بر دوش نهادند و راه قلعهء ازمير را در پيش گرفتند . هرچند كه سه منزل راه بود ، اما ايشان روندگان عالم بودند ، بيك منزل برفتند تا كنار دريا رسيدند . رودخانهيى بود كه آبش در دريا مىرفت . جوجاب ملاح آمده بود و ماهى ميگرفت تا از براى قلعه برد ، كه آن عياران رسيدند . يك نعره بر جوجاب ملاح زدند و گفتند جوجاب ملاح تو باشى ؟ گفت بلى من جوجاب ملاحم ، شما چه كسانيد كه نام مرا ميدانيد ؟ بهروز يك بار ديگر آمده بود و نام جوجاب ملاح را معلوم كرده بود . گفتند ما خدمتكاران ملك عسطور شاه روميم ، ما را فرستاده است كه پيش كوتوال قلعه پيغامى فرستاده است . زود باش و ما را از آب بگذران . جوجاب گفت بما حكم ملك چنانست كه هيچكس را از آب نگذرانيم و در قلعه نبريم مگر كسى را كه مهر انگشترين ملك عسطور باشد .
بهروز گفت اينك مهر انگشترين ملك عسطور ! اين بگفت و مهر بجوجاب نمود .
جوجاب چون بديد باور كرد . گفت چندان تأمل « 1 » كنيد كه كوتوال قلعه را خبردار گردانم . بهروز گفت زود باش كه ملك عسطور و وليد خالد و سرور يمنى منتظر مااند . اگر تعلل كنى خطاب آن بر شما خواهد بود .
جوجاب بشتاب تمام بازگشت تا در قلعه رسيد . كوتوال بر سر برج شراب مىخورد . با كوتوال گفت كه چهار رونده آمدهاند و مهر و نشان ملك آوردهاند و ميگويند كه ملك ما را پيش امير قلعه بمهمى فرستاده است . اجازت هست كه
هامش
( 1 ) - در اصل : تحمل .