نيمه گذشته بود . بهروز عيار مىرفت تا در خيمهء شاهنوش رسيد . جمعى از سرهنگان در خواب رفته بودند . بهروز عيار از قفاى خيمه درآمد و در پيش دامن خيمه بنشست و دو ميخ بركند و قدم در آن خيمه نهاد . مسند شاهى انداخته بودند ، و شاهنوش بر روى آن مسند در خواب رفته . بهروز عيار خنجر آبدار بركشيد ، چون قضاى مبرم بر سر شاهنوش بيچاره آمد و خنجر بر حلق او نهاد . تا او را بر خود جنبيدن كه سرش برداشت و بر سينهاش نهاد و آن انگشترين از انگشتش بدر آورد و آن مسند پرخون شد . هنوز خون ميرفت كه بهروز آنچه نقدينه بود به مزد دست خود برداشت و از آن خيمه بيرون آمد و راه كوه در پيش « 1 » گرفت تا پيش ياران رسيد . آنچه كرده بود جمله را تقرير كرد . عياران گفتند كه اين عظيم كارى بود كه بهروز كرد و عظيم فتنهيى انگيخته شد . بهروز گفت به غير ازين هيچ چارهيى نبود و شاهنوش را نيز اجل رسيده بود و خدايرا حكم چنين بود . بودنى بود و آنچه باشد خود پيدا شود . ما را حاليا اينجا بايد بودن كه ازين موضع كه ماييم سپاه ايشانرا مىتوان ديدن . بنگريم كه فردا اين سپاه چه خواهند كردن ، بعد از آن كه ايشان راه قيصريه گيرند ما عزم قلعه كنيم . كارى عظيم كرديم ، باشد كه بفضل يزدان اين كار تمام شود ، كه شاهزادهء ايران نگرانست . صبر كردند تا روز شد .
خدمتكاران بر در خيمهء شاهنوش گرد شدند و گفتند شاهنوش هنوز در خوابست .
چون آفتاب طلوع كرد از خادمان يكى سر در آن خيمه كرد ، آن حالت را بديد .
فغان برآورد كه واويلى « 2 » شاهنوش را سر بريدهاند ! مردم در خيمه دويدند و آن حالت را بديدند . جامها چاك كردند و دم مركبان ببريدند و چنگ و چغانه بشكستند و سر علمها بينداختند و زارى درگرفتند و سرها برهنه كردند و خاك بر سر كردند و در خاك مىغلتيدند . بعد از آن سوار شدند و در آن حوالى بگشتند . هيچكس را نديدند . آن عياران از سر كوه از در آن غارى كه بودند تفرج مىكردند ، چون
هامش
( 1 ) - در اصل : دربر .
( 2 ) - واويلا .