موضع بغايت دلگشاى بود . شاهنوش گفت در ولايت ما بهتر ازين موضع نيست .
چون عروس را از قلعه بيرون آوريم ديگر جاى نتوانيم بردن . پس سه روز اينجا شراب خوريم و عيش كنيم و آنگاه برويم . خيمه و بارگاه زدند . شاهنوش در بارگاه رفت و به شراب خوردن قرار گرفت . بهروز عيار و طارق عيار و بادرفتار عيار و سياوش نقاش در كوه رفتند و بر كنار چشمهيى قرار گرفتند . بهروز گفت سه روز ديگر بقلعه خواهند رسيدن . شايد كه ما را در آن قلعه رفتن مشكل باشد . نگذارند كه ما در قلعه رويم . چون شاهنوش در قلعه رود و عين الحيات را ببيند ، شاهنوش عاشق است و چند سال در غم عشق بوده است . شايد كه عين الحيات را از قلعه بيرون نيارد و هم در قلعه قصد وصال او كند . هرچند كه عين الحيات از آن نوع نيست كه دست بشاهنوش دهد ، اما چه لازمست كه ما كار را بر خود دشوار كنيم و چه لازم است كه روى عين الحيات را ببيند . من مصلحت چنان مىدانم كه امشب بسر وقت شاهنوش رويم و سرش از تن جدا كنيم و آن انگشترين قيصر از دستش بيرون آوريم . البته چون روز شود ، اين سپاه چون امير خود را كشته بينند ، لابد كه در حال بازگردند ، تا خبر مرگ او را بقيصريه برند . تا ايشانرا رفتن و خبر بردن ، چون انگشترين قيصر در دست ماست در آن قلعه توانيم رفتن ، و اگر نيز نتوانيم رفتن ، چون شاهنوش كشته شده باشد ، همان عين الحيات سالم بماند تا آن روز كه بدست آيد . عياران گفتند كه به غير ازين چارهيى نيست . آن عياران دل بر مرگ شاهنوش نهادند كه البته او را بكشند هرچند كه آن كار كارى عظيم بود ، اما ايشانرا به غير از آن هيچ چاره نبود . شاهنوش را جزا آن بود كه هركه در كارى شروع كند كه نه لايق او باشد ، لابد به بلاى آن مبتلا گردد كه لايق او باشد .
آن عياران چندان صبر كردند كه جهان جامهء قيرى در سر كشيد و از شب يك نيمه بگذشت . بهروز عيار برخاست و خنجر آبدار در ميان بست . آن عيارانرا آنجا بگذاشت و قدم در آن سپاه نهاد . جملهء آن سپاه را خفته ديد ، كه از شب يك
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 211
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢١١