هيچ توقف روا نيست . ملك عسطور چون از امراى خود اين سخن بشنيد رو بسرور يمنى كرد و گفت تو چه مصلحت مىبينى ؟ سرور در انديشه كه چه جواب گويد و اين عروسى را چون موقوف دارد ، كه ميدانست كه ايرانيان دست از اين كار نخواهند داشتن ، و نيز ميدانست كه عين الحيات دست بكس ندهد . تا فيروز شاه زنده است آن كار مصلحت نيست . ميخواست كه جواب گويد كه طيفور سر برآورد و گفت اى ملك ما دختر را به پسر شما دادهايم . گفتيم چندان صبر كنيد كه كار سپاه ايران تمام كنيم و آنگاه بمراد دل اين كار را پيش بريم . چون شما تحمل « 1 » نمىكنيد شما دانيد . جمله آفرين بر طيفور كردند . شاهنوش عظيم خرم شد . سرور يمنى را عظيم ناخوش آمد و گفت اين حرامزاده بد گفت ، بيشتر خرابى من اين حرامزاده بود . بدين سخن اين كار پيش برند . عظيم فتنهيى خواهد برخاستن ! اما هيچ نتوانست گفتن كه جملهء امراى روم بدين بودند . سر در پيش انداخته بود و هيچ نمىگفت . عسطور گفت من حكم كردهام تا مهر انگشترين مرا نبرند در قلعهء ازمير را بر روى هيچكس نگشايند ، اگر خود شاهنوش باشد . چون چنين است كه شاه سرور فرزند خود را به پسر من داد ، اكنون شخصى را كه امين باشد و برو اعتماد كلى باشد مىبايد فرستادن تا عين الحيات را بيارد . بدين كار كرا بفرستيم ؟ شاهنوش گفت من خود ميروم . از من امينتر كه باشد ؟ مهر انگشترى به من ده تا از دولت تو بروم و زن خود را بيارم . جمله از آن سخن بخنديدند و گفتند نيكو ميگويد . قيصر انگشترين به دو داد و شاهنوش پانصد مرد « 2 » برداشت با محفهء زرين و رو بقلعهء ازمير نهاد و از مطربان قيصريه جمعى را با خود ببرد . عياران نيز با او برفتند . بهرجا كه مىرسيد مردم استقبال مىكردند . شاهنوش بطرب ميرفت و آن عياران در كمين مىبودند .
مؤلف اخبار روايت مىكند كه چون بسه منزلى قلعه رسيدند ، پاى كوهى بود ،
هامش
( 1 ) - شايد : تأمل .
( 2 ) - در اصل : و شاهنوش پانصد مرد .