قيصريه درآوردند . سپاه بر در شهر فرود آمد . طرمتاش و شاهنوش و سكندر شاه و مسروق بن عتبه در شهر درآمدند . بهروز عيار و طارق عيار و سياوش نقاش و بادرفتار عيار در قيصريه بودند و از حالها بازميدانستند ، تا معلوم كردند كه اين كارها زرينتاج كرده است و اين بنديانرا او از بند رهانيده است و دخترانرا نيز او آورده است . بهروز عيار گفت بسيار خرابى از اين ملعونه در سپاه ما واقع شده است ! چون شاهنوش به خدمت پدر رسيد ، طرمتاش با سكندر شاه و مسروق بن عتبه دستبوس ملك قيصر و وليد خالد و سرور يمنى كردند . قيصر روم ايشانرا بنواخت و از حال گذشته سؤال كرد . همچنانكه رفته بود تقرير كردند و از زرينتاج بسيار آزادى كردند كه او ما را از بند خلاصى داد . طرمتاش گفت كه در سپاه ايران هيچكس طاقت يك گرز من ندارد و در روز اول كه من در ميدان رفتم ده تن از مبارزان ايران مثل بهمن زرينقبا و بهمن زرينكلاه و قهار و قهرمه و عبد الخالق و رستم اردستانى پياپى در ميدانم درآمدند ، جمله از من ضرب خوردند ، هيچ كدام يك ضرب نتوانستند گرفتن . فرخزاد در ميدانم آمد و دو ضرب نتوانست گرفتن .
روز ديگر بهزاد به صورت مجهول در ميدان آمد ، من او را نشناختم با من حيل كرد و بمكر مرا بگرفت ، زرينتاجم از بند رهانيد . اين نوبت بدولت شهريار روم بروم و كار آن سپاه را تمام كنم . قيصر گفت بطلب سپاه فرستادهام ، ششصد هزار مرد جمع خواهند شدن . به اتفاق بجنگ خواهيم رفتن . چند روزى صبر كنيد تا سپاهم تمام جمع شوند .
قيصر روم را در سپاه ايران جاسوسان بودند . در آن روز آمدند و خبر آوردند كه آن شب كه زرينتاج پهلوان طرمتاش را از بند بيرون آورد ، هم در آن شب فرخزاد از سپاه ايران بخشم مىرفت ، بر سر دره به برادرش بهزاد رسيد و عمودى چند برو زد . وقت آن بود كه بهزاد او را بگيرد . از دست برادر بجست . روز ديگر فيروز شاه سوار شد و در طلب فرخزاد رفت و نيافت . بهزاد نيز رفت و باز نيامد . ملك داراب
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 208
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٠٨