تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 206

مساهمون:

ص٢٠٦
اسبى و سلاحى كم نباشد . من نيز سر خود گيرم و در طلب برادر بگردم . تا او را بدست نيارم به خدمت ملك داراب نيايم . اين انديشه كرد و دستى سلاح ملوكانه داشت ، در پوشيد و حكم كرد تا مركب بحريش را زين كردند . سوار شد و در عقب برادر برفت و ديگر بازنيامد تا قصهء او كجا گفته شود . اما راوى داستان گويد كه شاه‌زاده فيروز شاه با جملهء سپاه در آن كوه و دره و بيشه بگشتند و هيچ از فرخ‌زاد نشانى نبود . شب را بناچار بازگشتند . فيروز شاه عظيم از براى ناپديد شدن فرخ‌زاد پريشان بود . چون به سپاه رسيد ، گردان و جوانان بازگشتند . هيچ از فرخ‌زاد خبرى نياوردند . گفتند كه بهزاد نيز نيامد . آن شب بگذشت و روز ديگر باز جملهء سپاه از عقب بهزاد برفتند . ازو نيز نشانى نبود . ملك داراب گفت عجب حالتى چند دست داد ! و خيلى شكست بر سپاه ما افتاد ! طيطوس حكيم گفت اول فرخ‌زاد پديد آيد . بعد ازو مظفر شاه ، اما بهزاد خيلى مبارزى در عالم بكند . عاقبت در اقليم ديگر بما برسد . ملك داراب دل ازيشان برگرفت و جاسوس فرستاد بر طرف قيصريه تا چه خبر آرند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 206 | مولانا محمد بن احمد بيغمى