بياورد ، عظيم رنجور و زخمخورده ، در پيش ملك داراب خدمت كرد . ملك داراب گفت اين چه حالتست ؟ بهزاد گفت اى شاه ، نيمشب از سپاه بيرون رفته بودم ، در فلان موضع بر سر سنگى نشسته بودم ، كسب هوايى ميكردم . ناگاه يكى را ديدم غرق سلاح بر مركب سوار ، به من رسيد . سؤال كردم كه چهكسى ؟
هيچ جواب نداد ، اما بضرب عمود حمله « 1 » كرد . من بىسلاح بودم ، سپر نيز با خود نداشتم و بغايت مست بودم ، زخمى چند بر من زد ، بناچار درو آويختم . خواستم كه از پشت مركبش در خاك آورم ، دست بتيغ كرد . او را بشيب كشيدم و بسيارى باهم بكوشيديم . خود را از من برهانيد و در دره جست . تاريك بود ، در عقبش نرفتم . مركب و گرزش در پيش من ماند . ندانم كه چهكسى بود . ملك داراب فرمود كه آن گرز را بياريد تا بنگريم كه از آن كيست . چون بياوردند از آن فرخزاد بود . جمله بدانستند كه آنكس فرخزاد بوده است كه از كينى كه او را با برادر بوده است ، قصد بهزاد كرده است . ديگر از شرمسارى نخواهد آمدن . فيروز شاه گفت در طلب او بايد رفتن . حكم كرد كه لشكريان و جوانان سوار شوند و در عقب فرخزاد بروند ، باشد كه او را بدست توانند آوردن . بهزاد بخيمهء خود آمد . از درد مىناليد . فيروز شاه گفت بهزاد نيز سوار شود كه فرخزاد به جهت او رنجيدهخاطر شده است . شاهزاده را رفتن فرخزاد « 2 » عظيم سخت آمده بود ، كه يار ديرينهاش بود ؛ بيك شب از مادر شده بودند ، و رفيق سفرش بود .
اين خبر به بهزاد كردند كه شاهزاده چه گفت . بهزاد گفت آرى فيروز شاه هرگز طرف فرخزاد نخواهد گداشتن و [ بد ] ان حركتى كه فرخزاد با من كرد دانم كه هرگز بدين سپاه نخواهد آمدن . پس رفتن فرخزاد را سبب من بوده باشم و مرا بىبرادر درين سپاه بودن هيچ مصلحت نيست . همه بگويند كه بهزاد برادر را از خود رنجانيد تا مقام و منصب برادر او را باشد . من مرد سپاهيم هرجا كه باشم مرا
هامش
( 1 ) - در اصل : حواله .
( 2 ) - در اصل : بهزاد .