اما راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه چون آن شب بگذشت و روز روشن شد و عالم منور و نورانى شد ، مستان هشيار شدند و خفتگان بيدار شدند .
خادمان و سرهنگان بر در آن خيمه آمدند و سر در آن خيمه كردند . آن دخترانرا سر بريده ديدند و سرها بر سينه نهاده . فغان برآورده و جامها بر تن چاك كردند . رو بر در بارگاه ملك داراب نهادند كه اين خبر بملك داراب برسانند . از طرف ديگر جمعى مىدويدند كه امشب بر در زندان بيست وجود را سر بريدهاند و بنديانرا تمام بردهاند . نمىدانيم كه اين كار كه كرده است . فغان از آن سپاه برآمد . تا اين خبر را بملك داراب و فيروز شاه كردند ، آه از جان فيروز شاه برآمد . از خيمه بيرون آمد و بدان خيمهء دختران آمد . چه ديد ؟ شريفه را ديد سر بريده ، اسما را شكم شكافته ، جانانه با سيمين تن با ديگر كنيزكان جمله را هلاك كرده ، و شفاء الملك و گلاندام و گلنوش را برده ! خورشيد شاه و جمشيد شاه چون از صورت حال معلوم كردند فغان و زارى برآوردند . فيروز شاه گفت فرخزاد را طلب كنيد كه گلنوش به دو تعلق دارد . طلب كردند نيافتند . گفتند از ميان خيمه ناپديد شده است ، و مركب جنيبت بر در خيمه بسته بود ، اكنون نيست . فيروز شاه گفت امشب پيش اين دختران كه بود ؟ گفتند زرينتاج بود . طلب كردند نيافتند . دانستند كه اين كار كار او بوده است و اين كار او كرده است . فيروز شاه پيش پدر آمد و هرچه ديده بود جمله را بگفت .
ملك داراب عظيم پريشان شد . حكم كرد تا آن كشتگانرا در خاك كردند .
يكى آمد و گفت كه بهزاد در خيمه رنجور است . امشب نيمشب آمد و اسبى با خود آورده است . ميگويند كه آن مركب از آن فرخزاد است ، اما زخمى چند دارد و جملهء اندامش سياه و كبود شده است . ملك داراب گفت كه عجب حالها امشب در لشكرگاه ما واقع شده است ! يكى برويد و پهلوان بهزاد را بياريد تا بازدانيم كه مركب فرخزاد پيش او چه مىكند ؟ سيامك سيهقبا برفت ، بعد از لحظهيى بهزاد را
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 204
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٠٤