تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 201

مساهمون:

ص٢٠١
از برادر و فيروز شاه و مال و گنج و دوست و يار برداشت و از سپاه ايران بيرون آمد . در آن حوالى دره‌يى بود پر بيشه . فرخ‌زاد رو بدان بيشه كرد . قضاى « 1 » خداى تعالى چنان بود كه پيشتر از آن‌كه فرخ‌زاد برسد ، بهزاد مبارز از سرمستى خوابش نمىبرد ، از خيمه بيرون آمده بود و بر كنار اين دره سنگى بزرگ بود ، مثل تختهء عظيم ، بهزاد بر آن تخته سنگ نشسته بود و مركبش در پيش ايستاده كه فرخ‌زاد مسلح « 2 » رسيد . آواز سم مركب به گوش بهزاد رسيد ، نيكو نگاه كرد ، سوارى ديد غرق پولاد شده كه رسيد . بهزاد يك نعره زد كه كيستى و درين نيم‌شب كجا ميروى و از كجايى ؟ فرخ‌زاد آواز بهزاد را بشناخت كه بىسلاح بر آن بالاى تختهء سنگ قرار گرفته و پيراهنى حرير در بر كرده و نيم تركى بر سر نهاده و عظيم مست بود . فرخ‌زاد چون بهزاد را چنان مست و بى سلاح ديد ، فرصتى عظيم دانست . با خود گفت كه نيكش يافتم . آنچه در دل دارم امشب بجاى آرم و داد دل خود را ازو بستانم . فرخ‌زاد دل بر مرگ برادر نهاد و محبت برادرى بيكسو نهاد و عمود گران بركشيد و هيچ جواب بهزاد نداد و بدان عمود حمله كرد . تا بهزاد را بر خود جنبيدن ، يك عمود بر دوش بهزاد زد چنان‌كه آه از جان بهزاد برآمد ، فرخ‌زاد يكى ديگر فرود آورد . بهزاد گفت تو كيستى و اين عمود بر من چرا مىزنى ؟ فرخ‌زاد هيچ التفات نمىكرد و ضرب گرز فرود مىآورد . بهزاد عظيم مست بود . و اختيار هيچ نداشت . فرخ‌زاد چند ضرب برو زد ، بعضى برو آمد و سياه و كبود شد و بعضى برو نيامد . بهزاد از جاى برجست . مركبش رميده بود . بهزاد از آن بشيب جست و سر دست فراز كرد و عنان مركب فرخ‌زاد را بگرفت و از بيم جان سر دست ديگر فراز كرد . قضاى خداى تعالى آن بود كه بند كمر فرخ‌زاد بدست بهزاد آمد . زور كرد
هامش
( 1 ) - در اصل : از قضاى . ( 2 ) - در اصل : مصلح .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 201 | مولانا محمد بن احمد بيغمى