ايشان در بند فرصت ، اما راوى داستان چنين روايت مىكند كه « 1 » آن روز عيش بسر آمد ، و شب اندوه و غم در رسيد ، و آن لباس نورانى را بجامهء ظلمانى مبدل كردند . حكما راست گفتهاند كه در پى هر غمى شاديى است و در پى هر شاديى غمى مهياست . هر خندهء را صد گريه در پى است . بنگر كه بعوض آن خرمى ، ايرانيان مسكين چه غمها خوردند تا دل در غم و شادى دنيا نبندى كه هيچ كدام را اعتبارى نيست كه گفتهاند ، بيت :
مخور غم را كه دنيا غم نيرزد * مكن شادى كه شادى هم « 2 » نيرزد
ملك داراب در حرم شد . امرا پراگنده شدند كه جمله مست و خراب بودند .
بهزاد دو مستى داشت : يكى مستى شراب و يكى مستى جوانى و دولت يار [ ى ] كه « 3 » ملك داراب آن روز بسيار تربيت او را كرده بود . بهزاد بخيمه و بارگاه خود فرود آمد . فرخزاد خود از قهر و حسد بىخواب و قرار بود ، در انتظار آن بود كه چون عالم تمام تاريك شود ، برخيزد و سر خود گيرد و چندانكه راه يابد برود ؛ و زرينتاج فرصت گوش ميداشت .
اما از اين طرف پهلوانزادهء ايران فرخزاد نوجوان آرزوى آن داشت كه از ايران برود كه منصب و قدر برادر را از خود زيادت ميديد ، كه چون بهزاد برادر كوچكتر بود ، اما بشجاعت از فرخزاد زيادت بود ، و آن روز ملك داراب او را بسيار نواخته بود و گفته بود كه يادگار پيلزورى و نقد رستم زال زر با بهزادست . فرخزاد را اين سخن بغايت رنجور خاطر كرده بود ، و دل از فيروز شاه و سپاه ايران برداشته بود ، و در غوغاى رفتن بود و ميخواست كه تنها برود و هيچكس نداند . انتظار ميكرد تا نيمشب شود . در چنان شبى كه جملهء سپاه ايران در خواب بودند ، فرخزاد غرق سلاح شد و از خيمه بيرون آمد . مركب جنيبت با زين و لجام زرين بر در خيمه ايستاده بود . فرخزاد سوار شد ، دل
هامش
( 1 ) - در اصل : كه چون .
( 2 ) - در اصل : كه شادى را
( 3 ) - در اصل : كه آن روز .