حرامزاده شاد كردى . بهزاد گفت به اقبال ملك داراب و بدولت شاه فيروز شاه بود . فيروز شاه از پشت مركب پياده شد و بهزاد را در كنار گرفت كه آن عظيم كارى بود كه طرمتاش عظيم كافرى بود ، جبين بهزاد را ببوسيد . بهزاد فرخزاد را بديد ، در دويد و دست برادر را ببوسيد . اما فرخزاد چنان در غضب بود كه سر از پاى گم كرده بود . ملك داراب حكم كرد تا طبل بشارت فرو كوفتند . سپاه ايران بدان شادى خود را بر قلب لشكر روم زدند و برهم كوفتند .
شاهنوش چون طرمتاش را گرفته ديد ، دانست كه ايستادن فايدهيى ندارد ، گفت مرا ايستادن از بهر چيست ؟ آنچه اصل است بدست منست . ديگر مرا با ايرانيان جنگ از بهر چيست ؟ پدر مرا اگر بايد از براى خود جنگ كند . چون بقيصريه رسم قرار نگيرم تا عين الحيات را نخواهم . بناچار رو بهزيمت نهاد . لشكريان چون چنان ديدند آنچه داشتند ، گداشتند و در عقب شاهنوش گريزان شدند . ايرانيان در عقب برفتند و غارت بسيار گرفتند و بازگرديدند . ملك داراب حكم كرد كه طرمتاش را دربند كنند در پيش سكندر شاه اسكندرانى و مسروق بن عتبه و رواح « 1 » ابن خلود .
راوى داستان چنين روايت مىكند كه زرينتاج خواهر زرينتيغ كه او نيز در بند ايرانيان بود ، چون معلوم كرد كه طرمتاش را گرفتند ، عظيم ملول شد .
با سنبل گفت كه كار بر ما مشكلتر شد كه پهلوان طرمتاش گرفتار شد . اما حاليا نيكست كه بهلاك نيامد . اكنون وقت حيلت منست . كار خود پيش برم كه طرمتاش را با برادرم زرينتيغ از بند برهانم . زرينتاج در بند حيل و مكر تا چه كند .
اما مؤلف داستان گويد كه چون ملك داراب از كار طرمتاش بپرداخت و از طرف بهزاد چنان فتحى شد ، گفت بهزاد مبارز جهانست ، دست او را قوى بايد كردن و در حق او تربيت بسيار بايد كردن كه در سپاه ما چون او مبارزى
هامش
( 1 ) - در اصل : روايح .