بندش بلرزيد . از بن هر موييش چشمهء عرق بگشود . دل در بر طرمتاش بلرزيد .
آن سوار بباد مركب بگدشت . طرمتاش گفت من غلط عظيم كردم . عظيم سواريست كه در مقابل من آمده است . تا عمر منست مثل اين سوار نديدهام . طرمتاش گرز ديگر ، به دويست من زور از اولين بيشتر ، فرو كوفت . آن سوار آسانتر از گرز اول گرفت . آن سوار گرز دوم چنان بزد كه وقت بود كه طرمتاش را با مركب درهم خرد كند . آه از جان طرمتاش برآمد . با خود گفت تا من بر پشت مركبم هرگز چنين حريفى در مقابل من نيامده است ! كاشكى شاهنوش طبل آسايش مىزد كه من زنده از ميدان اين مجهول بدر مىرفتم . طام كه پسر تيمورتاش بود ، با شاه [ نوش ] بود ، گفت اى شاهزاده حكم كن تا طبل آسايش بزنند كه عمويم بسيارى به نيزه و تيغ و عمود با اين سوار بكوشيد . هرآينه خسته شده باشد كه اين سوار به ديگران نمىماند . شاهنوش گفت هنوز وقت طبل آسايش نيست كه دىروز پهلوان مرا گفت كه در طبل آسايش زدن شتاب مكنيد . من نصيحت او را قبول كردهام . طام گفت اى شاهزاده ، اين عظيم سواريست كه با پهلوان در كارزارست . گمان من آنست كه طرمتاش در دست او عاجز شده است . بگوى تا طبل برگشتن بزنند . شاهنوش گفت اگر اين سخن را كه تو گفتى پهلوان طرمتاش بشنود ، ترا هلاك كند . طام بناچار دم دركشيد . اما ميدانست كه اين سوار از طرمتاش بيشتر است .
ازين طرف فيروز شاه با فرخزاد و جملهء امراى ايران در ميدان نگران بودند و هر نوبت كه طرمتاش ضرب زدى و آن سوار بگرفتى ، جملهء امراى ايران تحسين كردندى و هر نوبت كه آن سوار ضرب زدى و طرمتاش بعاجزى بگرفتى ايرانيان بخنديدندى و نعرهها زدندى . ملك داراب گفت هيچ معلوم نيست كه اين سوار كيست كه عظيم جنگى مىكند . طيطوس حكيم گفت هماكنون پيدا شود كه كيست . ملك داراب گفت بهزاد كجاست كه دوش دعوى كرد و ناپديد شد .
يزدان از غيب كسى فرستاد كه از براى ما جنگ مىكند . ايشان درين سخن بودند ،
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 192
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٩٢