ايرانيان شادى ميكردند ، طام ريش مىكند كه اى شاهزاده حكم كن كه طبل آسايش بزنند كه وقتست كه پهلوان طرمتاش بدست اين مجهول هلاك شود ، شاهنوش قبول نمىكرد كه مرا پهلوان گفته است كه در طبل آسايش زدن شتاب مكنيد ، و طرمتاش تمام عاجز شده بود . هر نوبت كه آن ضرب از دست او گرفتى جملهء اندامش دركوفت رفتى و از هيبت آن ضربت چون بيد بلرزيدى . نه طاقت جنگ كردن داشت نه مجال گريختن . بناچار بجان بكوشيدى .
اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه بيست و چهار ضرب در ميان ايشان باطل شد . كار بر طرمتاش خيلى مشكل شد . آن سوار درماندگى و عاجزى طرم - تاش را بديد ، مركب چون آب و آتش برانگيخت و حمله كرد و سردست فراز كرد و بند كمرگاه طرمتاش را بگرفت و زور كرد . طرمتاش بترسيد . سپر بقفا انداخت و سردست دراز كرد و كمربند آن سوار را بگرفت . طرمتاش بيست و هفت گز بالا داشت ، كافر زبردست بود ، در روم و شام و مصر و مغرب مثل او نبود . با آن سوار بكوشش درآمد . هرچند كه عظيم عاجز شده بود ، اما از بيم جان بجان مىكوشيد ، تا بسيارى برهم زور كردند تا در كشاكش زور مركبان هردو سينه بر زمين نهادند . ايشان دست در كمر هم پياده شدند و در ميان ميدان بكوشش درآمدند و بسيارى برهم زور كردند كه از ناگاه آن سوار كه پياده شده بود ، يك نعره زد و نام يزدان بر زبان آورد و زور كرد و آن قد و بالاى طرمتاش را از زمين در ربود و بالاى سر برآورد چنانك از دوست و دشمن جمله بديدند . غوغا از هردو سپاه برآمد ، ملك داراب بخنديد ، فيروز شاه آفرين كرد . زدش بر زمين كه زمين از گرانى او بلرزيد و خيز كرد و بر سينهاش نشست . طرمتاش خود از هيبت مدهوش شده بود . بيك لحظه دستش را بربست .
شاهنوش چون آن بديد گفت اى نامردان ، پهلوانرا مدد كنيد كه بر زمينش زد ! سپاه طرمتاش بيكبار در ميدان لقام ريز شدند . ملك داراب گفت شما نيز حمله
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 193
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٩٣