گردى برآمد و از ميان گرد يك سوارى پيدا شد كه تا ديدهء بيننده بود مثل او سوارى در آن عصر نديده بود . چون كوه پولاد و از سر تا ناخن پاى در « 1 » سلاح و جوشن فرورفته بود و بر مركبى كوهپيكر سوار گشته بود ، همچون كوهپارهيى .
چنان كه استاد گويد ، بيت :
يا رب آن مركب شاهيست بر آن دشت نبرد * يا بفرمان قضا كوه روان در محشر
در سر آيد ز سبكپايى او مردم چشم * هركه خواهد كه بگردش رسد از راه نظر
همچو فكرت ز جهانى بجهانيت برد * كه ترا از حركاتش نبود هيچ خبر
هركه را چشم بر آن سوار افتاد عجب ماند كه گويا اين سوار چه كس است كه عظيم باهيبت و باصلابت و باشكوه است . تا چشم برهمزدن ، بميان ميدان رسيد . طرمتاش همان دعوى مىكرد و لاف ميزد و مبارز ميخواست كه آن سوار در مقابل او رسيد . يك نعره بر وى زد كه اى حرامزادهء نابكار دغل و اى ملعون جعل ! تا چند لاف زنى و دعوى كنى ؟ اينك آمدم تا جواب تو بگويم ! طرمتاش گفت اى اجل رسيده ، در مردن شتاب ميكنى و نمىدانى كه حريف ميدانت كيست ؟
بارى نامت بگوى كه از روى بيابان پيدا شدى و عزم جنگ ما كردى . آن سوار گفت نامم بر سر سنان نيزهام نبشته است . بگير و بخوان ! اين بگفت و چون آب و آتش حمله كرد . طرمتاش سوار جلد ديد . او نيز نيزه در نيزهء او درانداخت . چون روز و شب و سوز و تب درهم درافتادند و حلقه حلقهء زره از جوشن هم مىربودند .
ملك داراب و طيطوس حكيم و فيروز شاه با جملهء مبارزان ايران از چستى و چالاكى او عجب ماندند و گفتند جوان جلد پيداست . طيطوس حكيم گفت گويا كه
هامش
( 1 ) - در اصل : در غرق .