برگستوان سياه بر پشت مركب انداخته و غژغاوى سياه از گردن مركب درآويخته ، پيشبندى از پولاد بر پيشانى مركب بسته ، ركاب سيمين آويخته ، خفتانى سياه در بر كرده و كمر زرين گرد كمر درآورده و صد و بيست تير خدنگ زرنگ از بند كمر درآويخته ، و كمان عاج قبضهء طيار گوشه در بازو انداخته ، سپرى جاموسى در چپ درآورده ، و تيغ هندى بربسته و نيزهء خطى بر گوش مركب راست كرده ، به آيين مبارزان در ميدان درآمد . طريت كرد و جولان نمود و گفت هركه مرا داند داند و هركه نداند بداند منم سيامك سيهقبا بنده و خدمتكار ملك داراب و فيروز شاه ، بيت :
سيامك درآمد بميدان جنگ * به مردى چو شير و هزبر و پلنگ
و بر مركبى سوار شده كه از باد سبق بردى . هردو لشكر از چستى و چابكى او عجب ماندند . شاهنوش گفت اين سوار چه كسى است ؟ يكى از دشمنشناسان گفت اين سوار سيامك سيهقبا نام دارد . مرد مبارز و دلاورست و خيلى كارها در عالم كرده است و در پيش ملك داراب و فيروز شاه خيلى معزز است . شاهنوش گفت يكى در ميدان رويد و اين ايرانى را سر از تن جدا كرده به خدمت ما بياوريد ، كه بقيصريه فرستيم كه پدرم در انتظار فتح ماست . هنوز تمام نگفته [ بود ] كه سوارى غرق سلاح آهنگ ميدان كرد . هنوز در ميدان تمام نرسيده بود ، كه سيامك ميخواست كه هنر خود را بروميان بنمايد ، كمان خوارزمى بر سر چنگ آورد و تير خدنگى در بحر كمان نهاد و حوالهء او كرد . رومى سپر در سر كشيد . سيامك بزد بر قبهء سپرش كه چون سوزن از حرير بگدشت و بر سينهاش آمد ، و پران از پشتش بدر رفت و در زمين غرق شد . آن سوار درافتاد و جان بداد . آفرين از سپاه ايران برآمد . سپاه [ ايران ] طبل بشارت زدند . شاهنوش گفت اين سوار را چه رسيد كه هنوز بميدان نرسيده درافتاد ؟ گفتند كه تيرى بر سينهء [ او ] خورد و هلاك شد .