تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
حالى مصلحت نيست كه اگر من بيايم من مىتوانم ، اما كار برادرم زرين‌تيغ بد مىشود . من از براى مصلحتى حاليا اينجاام كه چون فرصت يابم كار خود پيش برم و آنگاه به خدمت بيايم . اى سنبل از حال ما غافل مباش كه فكر چند كرده‌ام ، باشد كه برآيد . سنبل گفت بروم و آنچه گفتى با پهلوان بگويم كه به انتظار منست ، آنگاه بيايم و در خدمت باشم . زرين‌تاج گفت برو و زود بيا . سنبل بيرون آمد و راه سپاه طرم‌تاش در پيش‌گرفت تا بدان سپاه رسيد . در پيش طرم‌تاش آمد ، آنچه ديده و شنيده بود ، جمله را عرضه كرد و بعد از آن بيامد و ملازمت زرين‌تاج مىكرد كه تا از دست ايشان چه برآيد . اما راوى داستان چنين روايت مىكند كه چون عياران سپاه ايران ، به‌روز عيار و طارق عيار و سياوش عيار و بادرفتار عيار از ملاطيه عزم قيصريه كردند ، كه عين الحيات را بدزدند و به خدمت فيروز شاه آورند ، چون بقيصريه رسيدند ، در آن وقت بود كه شاه خوبانرا بقلعهء ازمير برده بودند و سبب بردن او بقلعهء ازمير آن بود كه چون شاه‌نوش عزم ملاطيه كرد ، گفت دلم نگران آنست كه در سپاه ايران عياران محكم هستند ، مبادا كه شبى فرصت يابند و عين الحيات را بدزدند . زينهار كه او را جاى نيكو نگاه داريد كه از عياران ايران ايمن باشيم . قيصر را قلعهء محكم بسيار بود . اما قلعه‌يى در ميان آب دريا داشت كه جملهء مال و گنج و آنچه از پدر به دو رسيده بود ، جمله در آن قلعه بود ، و آن قلعه چنان محكم بود كه اگر ده زن در آن قلعه بودى هيچكس گرد آن قلعه نيارستى گرديدن . حكم شد كه عين الحيات را با اين بنديان كه در بند بودند ، مثل طهمور و شموط و شاه سيف الدوله بدان قلعه برند و در بند كنند و تا مهر ربيعاى قيصر نيارند در آن قلعه بر روى هيچكس نگشايند . راوى گويد كه چون عياران رسيدند ، عين الحيات را بدان قلعه برده بودند . آن عياران دريغ بسيار خوردند كه چرا دير آمديم . روى بر كنار دريا نهادند . ملاحى رسيد ، در كشتى نشسته و دامى در دست گرفته ، در رودخانه ماهى مىگرفت .