آن عياران رسيدند . از دور اكرامى كردند . آن [ ملاح ] سؤال كرد كه چه كسانيد و اينجا چرا ايستادهايد ؟ بهروز عيار گفت مردم درويشيم و گرد جهان گرديدهايم و تفرج عالم كردهايم . آرزوى آن داريم كه درين قلعه درآييم و تفرج اين قلعهء ازمير بكنيم . آن ملاح گفت شما مگر ديوانهايد ! هيچ كس را از بيگانه درين قلعه راه نمىدهند و به غير از قيصر هيچكس اين قلعه را نديده است . على الخصوص كه بنديان ايران درين قلعهاند و عروس عسطور شاه [ را ] از ترس عياران سپاه ايران درين قلعه آوردند . مگر شما عياران سپاه ايرانيد كه ميخواهيد كه درين قلعه درآييد ؟
بهروز گفت اى يار ملاح ، ما را چه بعياران مىماند ؟ مردم سياح پيشهايم ، آرزوى تفرج اين قلعه داشتيم ، چون ما را نمىگذاريد « 1 » شما دانيد . اين بگفتند و بازگشتند و دانستند كه تا مهر عسطور نمىآورند ، ممكن نيست درين قلعه مدخل كردن .
بهروز گفت بناچار بازگرديد كه تا اول مهر انگشترين قيصر بدست آوريم و آنگاه رو بدين كار آوريم . عياران بازگشتند و رو به قيصريه نهادند .
اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه شاهنوش و طرمتاش سه روز حرب نكردند . طرمتاش فرمود كه اكنون منادى جنگ درافگنيد كه فردا جنگ كنيم .
منادى جنگ در هردو سپاه كردند كه اى جوانمردان فردا روز جنگ است ، كار را باشيد . منادى كردند و سپاه آگاه شدند و كار جنگ تمام كردند . چون آن شب بسر آمد روز ديگر كه عالم ظلمانى منور و نورانى شد و جهان از دست ظلمت شب برهيد و سپاه هند از پيش سپاه ترك بجهيد ، آواز طبل جنگ برآمد . لشكريان در جوش و خروش درآمدند ، اجل رسيدگان وداع جان كردند ، مبارزان غرق پولاد شدند و برگستوانها در مركبان كشيدند و علمهاى كينه برافراشتند . گردان ايران و مبارزان روم در مصافگاه آمدند . در و دشت و كوه و صحرا لشكر گرفته بود . اول كسى كه عزم ميدان كرد سوارى بود بر [ اسب ] سياه قيطاسى برنشسته بود و
هامش
( 1 ) - در اصل : نمىگزاريد .