تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 170

مساهمون:

ص١٧٠
سپاه ايران درآمد و گرد سپاه ميگشت و از هركسى كه مصلحت ميدانست سؤال ميكرد تا معلوم كرد كه زرين‌تاج و شفاء الملك و گل‌اندام و گل‌نوش و شريفه و اسماى دايه و جانانه و جملهء خاتونان در شهر ملاطيه‌اند « 1 » . سنبل نيز در شهر درآمد . در تدبير آن‌كه چون كنم و زرين‌تاج را چون دريابم . درين فكر كه از ناگاه خواجه‌سرايى رسيد ، كلاه زرين بر تارك سر نهاده و كمر زرين بسته و چوب زرين در دست گرفته . يك نعره بر سنبل زد و گفت بيا كه با تو كارى دارم . سنبل روان شد ، يك طبق نعمت بر سر سنبل نهاد و در پيش افتاد تا در آن خانه رسيدند كه خاتونان بودند . سنبل در آن خانه شد ، شفاء الملك و گل‌اندام و گل‌نوش ، جملهء آن زنان آن روز آنجا جمع بودند . زرين‌تاج نيز آنجا بود در ميان آن زنان . ناگاه چشمش بر سنبل افتاد ، سنبل را بشناخت ، به دو غمزه‌يى كرد ، سنبل نيز اشارت كرد . شفاء الملك دختر نعمان ، آن حالت را بديد . با زرين‌تاج گفت مگر اين سياه را مىشناسى كه به دو اشارت كردى ؟ زرين‌تاج دخترى حرام‌زاده و پردان بود . گفت بلى مىشناسم ، از جملهء خواجه‌سرايان من بوده است . در آن وقتى كه بر ما تاختن كردند ، اين سياه از من غايب شد ، اكنونش ديدم . از دولت ملكه توقع دارم كه اجازت بدهيد كه در خدمت شما باشد . گفتند روا باشد ، كه زرين‌تاج آن دخترانرا فريب داده بود و همه را از راه برده بود و از براى ايشان گويندگى ميكرد و وقت ايشانرا خوش مىداشت . جمله را با او خوش بود و اعتمادى تمام برو داشتند . آن سخن را اجابت كردند و سنبل را گفتند كه تو در ملازمت زرين‌تاج مىباش . سنبل خدمت كرد و به خدمت بايستاد تا وقتى كه زرين‌تاج فرصت يافت و سنبل را در خلوت دريافت و گفت اى سنبل ، از كجا مىآيى ؟ سنبل گفت از پيش پهلوان طرم‌تاش مىآيم . اينك با دويست هزار مرد رسيد و ميگويد كه اين سپاه بمحبت تو كشيده‌ام كه از عشق تو بىقرارم . اگر مىتوانى بيا كه بيش ازين قرار ندارم . زرين‌تاج گفت آمدن من
هامش
( 1 ) در اصل : بودند .