تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 168

مساهمون:

ص١٦٨
با تو بياييم و آنچه تو مصلحت دانى چنان كنيم ، و هر كار كه امر كنى بجاى آريم ، اگرچه سر ما در خطر باشد از آن نترسيم . به‌روز گفت رحمت يزدان بر شما باد . پس رو بفيروز شاه كرد و گفت اى شاه‌زاده هرچند كه اين كار عظيم مشكل است و سر در خطر ، اما هزار سر و جان ما فداى يك تار موى تو باد . رفتيم تا بپاى تخت ربيعاى قيصر جهدى تمام بجاى آوريم كه تا يزدانرا حكم چه باشد . فيروز شاه عظيم خرم شد و آن عيارانرا زر و خلعت داد و نوازش كرد و گفت اى جوانمردان مرا دلشاد كرديد . چون ازين كار بپردازيد من نيز چندان نعمت بشما بدهم كه مراد شما باشد . بهروز عيار گفت زينهار كه اين سخن با هيچكس مگوييد تا كس نداند ، كه دشمن از حال ما آگاه نشود . يك فرداى ديگر اينجا باشيم و كارسازى تمام بكنيم و توكل بر خداى تعالى برويم . آن شب بگدشت . روز ديگر ملك داراب بر تخت برآمد . خبر رسيدن طرم‌تاش و شاه‌نوش ميگفتند . ملك داراب حكم كرد تا سپاه كارسازى حرب ميكردند كه فردا سپاه دشمن خواهند رسيدن . آن عياران در كارسازى رفتن بودند . ملك داراب شبرنگ را مكتوبى داد و به طرف ايران گسيل كرد ، به پيش مادر فيروز شاه ، گهرتاج و خواهر فيروز شاه حورپيكر ؛ و خود بكارسازى حرب مشغول شدند . مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه چون شب درآمد ، آن عياران در پيش فيروز شاه آمدند و دست‌بوس شاه‌زاده كردند . به‌روز عيار بود و طارق عيار بود و سياوش نقاش بود و بادرفتار عيار . اين چهار عيار بودند كه در چهار ركن عالم مثل ايشان نبود ، رو بپاى تخت ربيعاى قيصر نهادند تا قصهء ايشان چون شود . اما مؤلف اخبار گويد كه چون آن شب بگدشت روز ديگر كه تتق زرين جناح روز سر از جيب مشرق برآورد ، و زاغ شبه‌رنگ شب در درياى مغرب غوطه خورد ، از سر قلهء كوهستان گرد لشكر پيدا شد . در پاى چتر شاه‌نوش طرم‌تاش و