تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 167

مساهمون:

ص١٦٧
اين بيتها را ميخواند و زارزار مىگريست . به‌روز خدمت كرد و گفت اى شاه‌زاده اين همه گريه از بهر چيست ؟ فردا باشد كه مظفر شاه بسلامت بيايد كه امروز حكيم چنين حكم كرد ؛ و ديگر عين الحيات در قيصريه است و در وفاى تست از پيش تو تا پيش او پنج روزه راه بيش نيست . اين همه در فراق بودى ، اين نيز هم بسر آيد . فيروز شاه گفت اى برادر ، چندين سال در عالم تيغ زدم و بسيار بند و جفا كشيدم تا او را بدست آوردم ، از دستم هلال حرام‌زاده بدر برد . به تو نيز اميدى داشتم كه باشد تواش بدست آورى ، بدست آوردى و از دست دادى . اكنون در دست دشمنانست . اكنون بسيار زحمتى بايد كشيدن تا ديگر كى بدست آيد . اى بسا سرها كه در خاك خواهد رفتن ! راستى آنست كه مرا بيشتر ازين صبر و قرار نمانده است . وقت آنست كه ديوانه شوم . وقتى كه توران‌دخت كه او را ديو برده است ، و هيچ‌كس نميداند كه مقام و مأواش كجاست ، [ و ] مظفر شاه در عقب او سر در عالم نهاد ، [ و ] يزدان داند كه حال او بچه رسد ، بتوران‌دخت برسد يا نرسد ؛ مرا محبوب معين است كه كجاست ، تا چند توانم صبر كردن ؟ هرچند كه فكر ميكنم بهتر ازين نمىدانم كه شما كه عياران سپاه منيد و خيلى مبارزى كرديد ، باهم اتفاق كنيد . همچنان‌كه اتفاق كرديد و بسياه غار رفتيد و مقنطرهء جادو را گرفتيد و ما را از بند خلاص كرديد ، آن كار بدست سپاه عالم برنمىآمد ، اين نوبت نيز كرمى كنيد ، و كمر در ميان بنديد . باشد كه شاه خوبانرا بدست آريد و اين فتنه را در عالم كم كنيد . من نيز شرط خدمت بجاى آرم ، كه آنچه عيارى در يك شب بكند سالها از دست سپاهى برنيايد . به‌روز عيار رو بعياران كرد و گفت اى جوانمردان ، بنگريد كه شاه‌زاده چون نگرانست ؟ شما با من اتفاق مىكنيد كه درين كار قدم بنهيم و خاطر شاه‌زاده را شاد كنيم ؟ طارق عيار گفت ما همه بنده و خدمتكار حضرت شاه‌زاده‌ايم . بجان ايستادگى كنيم تا مراد شاه‌زاده برآريم . تو كه به‌روز عيارى سالار و سرور مايى ،