نيافتند . فيروز شاه گفت اگر دانستمى كه بر كدام طرف رفته است من ترك مراد دل خود ميكردم و در عقب او ميرفتم اما چه فايده كه نمىدانم . اكنون كجا روم و چه چاره كنم . او نيز از درد عشق عين الحيات بىقرار بود . بناچار بازگشت و پيش پدر آمد و بگريست و گفت كه ندانم كه مظفر شاه از كدام طرف رفته است . ملك داراب گفت اى حكيم چه چاره كنيم ؟ حكيم گفت هيچ اندوه به خود راه مدهيد كه زود خواهد آمدن ؛ اما در آن آمدن نيز قرانى عظيم در طالع دارد و بسبب او مملكتى مسخر خواهد شدن كه هيچ پادشاهى را از ايران حكم در آن مملكت نبوده باشد . آن روز ملك داراب و فيروز شاه شراب نخورده بودند ، چون شب درآمد هريكى ببارگاه خود رفتند . خبر در سپاه ايران آن بود كه سه روز ديگر سپاه دويست هزار مرد با طرمتاش و شاهنوش پسر پادشاه روم بجنگ كردن ميرسند و طرمتاش دعوى كرده است كه من سپاه ايرانرا جواب بگويم و با ايشان عوضى كه با من كردهاند بجاى آورم .
فيروز شاه از عشق عين الحيات بيمار بود ، ببارگاه خود آمد ؛ بهروز عيار و طارق عيار و شبرنگ عيار و بادرفتار عيار و سياوش عيار ، اين عياران با شاه فيروز شاه ببارگاه شاهزاده آمدند . شاهزاده چند پياله شراب نوش كرد . عشق عين الحيات و فراق مظفر شاه جمع شد . شاهزاده گريه آغاز كرد و زارزار بگريست و اين چند بيت در فراق يار خود بخواند ، بيت :
صدف ديده پر از لولوى مكنون دارم * ز اشتياقى كه بدان طلعت ميمون دارم
انورى راست :
اى كرده درد عشق تو اشكم به خون بدل * وى ايزدم سرشته ز عشق تو در ازل
اى بىبدل ، چو جان بدلى نيست بر توام * بر بىدل چگونه گزيند كسى « 1 » بدل
ترسم كه روز وصل تو ناديده ناگهان * سر برزند ز مشرق عمرم شبى « 2 » اجل
هامش
( 1 ) - در اصل : بر بىبدل كسى چگونه گزنيد .
( 2 ) - خوانده شود : شب اجل .