درخت پرگل و باغ بهارى * نگار خرم و ماه حصارى
دل از دل دور گشت و يار از يار * غمم بر غم فزود و كار بر كار « 1 »
بهشت جاودان آن روز بينم * كه آن رخسار جانافروز بينم
اين بيتها ميخواند و مىرفت تا ديگر حال او چه شود و قصهء او را كجا بشنوى .
اما چون آن شب بروز مبدل شد ، ملك داراب بر تخت برآمد و بار داد تا جملهء اركان دولتش درآمدند و هريك برجاى خود قرار گرفتند . مظفر شاه آنجا نبود . ملك داراب گفت خاطرم از براى مظفر شاه عظيم ملولست كه توراندخت را ديو برد و توراندخت خيلى مردمى و يارى كرده بود . بنگريد كه از غايت ملالت امروز بديوان نيامده است . اگر دانستمانى كه آن دختر بكجاست بطلب بفرستادمى . طيطوس حكيم گفت امشب پيش مظفر شاه بودم ، از من سؤال كرد كه حال توراندخت چيست ؟ من در علم آسمانى از اختر بلند سؤال كردم و با او گفتم كه توراندخت زنده است و بدست تو خواهد آمدن اما در طلبش بايد رفتن كه بدست آيد . ملك داراب گفت اى حكيم آنكس كيست كه در طلب توران دخت برود و او را بدست آرد ؟ طيطوس حكيم گفت اين كار در طالع دو كس مىنمايد ؛ يكى مظفر شاه و يكى ديگر عيارى باشد كه كارى چند از دست او برآيد كه او بدان كارها صاحبقران عالم شود و چند نره ديو در دست او كشته شود و نامش تا قيامت بماند . ملك داراب گفت پس مظفر شاه را طلب داريد كه درين باره انديشهيى كنيم ، اگرش در طلب بايد رفتن برويم . باشد كه توراندخت را بدست آريم . جمعى از مبارزان مثل بهزاد بطلب شاهزاده مظفر شاه رفتند . در حال بازگشتند و گفتند امشب نيمشب سوار شده است و با آشوب عيار رفته است .
فيروز شاه چون اين سخن بشنيد آه از جان برآورد و گفت در طلب او برويد و ازين راهش بازگردانيد كه او تنها چه داند كه كجا مىبايد رفتن . با او لشكرى بفرستيم .
از مبارزان جمعى سوار شدند . فيروز شاه خود سوار شد . چندانك طلب كردند
هامش
( 1 ) - در اصل : غمم از غم فزود و كار از كار .