از عقب او بخواهم رفتن ، باشد كه او را بدست آورم . تو با من مىآيى يا نه ؟ آشوب گفت بنده باشم ، من نيز بيايم . مظفر شاه خرم شد ، گفت بخيمهء خود رو ، كار بساز كه هم امشب خواهيم رفتن . آشوب عيار بيرون آمد و بخيمهء خود رفت و آنچه دربايست بود برداشت و پيش شاهزاده آمد و هردو در آن نيم شب از بارگاه بيرون آمدند . مظفر شاه مركبى داشت رونده كه در روزى بيست فرسنگ برفتى . مظفر شاه فرمود كه فلان مركب مرا زين كن . زين كردند . خدمتكاران گفتند كه ما نيز در خدمت ملك بياييم . مظفر شاه گفت من درين حوالى در طلب توراندخت ميروم . اگر مرا فردا طلب كنند بگوييد كه به اختيار خود در طلب توراندخت رفت ، كه باشد او را بدست آورد . از خدمتكاران هيچكس را با خود نبردند . اما مظفر شاه زارزار مىگريست و ميگفت اى ياران مرا حلال كنيد كه در طلب يار مهربان ميروم .
اگرش بدست آوردم خود نيك و اگرنه من نيز در طلب او هلاك خواهم شدن .
كاشكى منزل و مقامش دانستمى و يا دانستمى كه او را كجا باز داشتهاند . چنين ميگويند كه اين كار ديوست . من چه دانم كه ديو كجا باشد و اگر نيز برسم ، با ديو چه كنم . اى ياران مرا بهمت يارى دهيد كه هيچ كس را در عالم اين كار پيش نيامد كه مرا آمد . اين قسمت در ازل كرده بودند كه مرا چنين حالتى پيش آيد . اين ميگفت و زارزار ميگريست و مركب در دشت و كوه مىراند و ترك مال و ملك و يار و دوست و عم و عمزاده كرده بود و بىاختيار در پى دلدار ميرفت و اين چند بيت در فراق توراندخت و جدايى از دوستان ميخواند و آب از ديده مىباريد و مىگريست و زارى مىكرد و ميگفت ، بيت :
تو گويى آتشى شد درد دورى * كه خود چيزى نجويد جز صبورى
مبادا هرگز از دردم رهايى « 1 » * اگر من صبر دارم در جدايى
برفتى تا برفت از من همه كام * نه ديدارت همى بينم نه پيغام
نيابم بىتو كام اين جهانى * همانا كم تو بودى زندگانى
هامش
( 1 ) - در اصل : جدايى