تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣
گفت روا باشد . پس هردو از بارگاه بيرون آمدند . خادمى شمع در دست ، تا بر در خيمهء طيطوس حكيم رسيدند . حكيم را خبر كردند كه شاه‌زاده مظفر شاه آمده است و مىخواهد كه حكيم را ببيند . حكيم دانست كه از بهرچه آمده است ، او را استقبال كرد و او را در خيمه درآورد . چون بنشستند ، مظفر شاه گفت اى حكيم ترا معلوم است كه من توران‌دخت را چه مقدار دوست ميدارم . بر وى بلايى چنين آمد و از ما غايب شد . در علم آسمانى از اختر بلند سؤال كن . كه دنيا را به دو هيچ احتياجى هست ، و ديگر او را خواهيم ديدن ، و او را حال چيست ؟ اكنون زنده است يا نه ؟ حكيم گفت بنده باشم . طيطوس احتياط بليغ كرد و آنچه او را از علم آسمانى معلوم شد ، با مظفر شاه بگفت ؛ و گفت اى شاه‌زاده ، توران‌دخت زنده است اما در بند است در مقامى كه در دنيا بهتر از آن‌جاى نيست . اما بغايت دور است . ملاقات خواهد بودن و ترا با او صحبت خواهد بودن . اما تا در طلب نرويد بدست نيايد و آنكس كه در طلب او برود بسيار بند و بلا بكشد . آنكس را خدمتكارى باشد كه آنكس صاحب‌قران عالم باشد . اين كار بدست او برآيد و اين مهم را او تمام كند . مظفر شاه گفت اى حكيم اگر كسى بطلب توران‌دخت برود ، از كدام طرف برود و بر كدام جانب او را بجويد ؟ طيطوس اشارت كرد كه بدين جانب . مظفر شاه گفت اى حكيم به چند وقت برود و بيايد ؟ طيطوس حكيم گفت كه بسال نرسد كه با مراد بازگردد . مظفر شاه برخاست و بيرون آمد و ببارگاه خود آمد و بنشست و لحظه‌يى در فراق توران‌دخت بگريست و زارى كرد . چون از شب يك نيمه بگذشت و بارگاه خالى شد ، به غير از آشوب كسى ديگر در پيش مظفر شاه نماند . مظفر شاه رو به آشوب كرد و گفت اى عيار سخنى با تو در ميان خواهم نهادن . آشوب گفت بگو تا بدانم . گفت توران‌دخت خيلى بر گردن من حق دارد و من او را بغاية دوست ميدارم . چون زنده است البته در عقب مىبايد رفتن . هيچ‌كس را درد دل من نخواهد بودن . راستى آنست كه من امشب
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 163 | مولانا محمد بن احمد بيغمى