بام ايوان برآمده بودند كه قصرى عظيم بلند بود . جملهء كوه و بيابان پيدا بودى .
توراندخت با دختران ديگر بر آن بام قصر تفرج آن صحرا مىكردند . حكم ربانى و قضاى آسمانى چنان بود كه از طرف آفتاب برآمدن ، از سر قلهء كوه ابرى سياه پيدا شد و از آن ابر بادى عظيم مىآمد . توراندخت گفت عظيم ابرى و بادى تند برخاست ! بياييد كه بشيب رويم . دختر عزم رفتن كرد ، هنوز ده قدم نرفته بود ، كه آن ابر بر سر قصر آمد و دستى از آن ابر بيرون آمد و گريبان توراندخت را بگرفت و از زمين درربود . توراندخت فغان برآورد كه مرا مدد كنيد كه مرا بردند ! تا گفتن ابر ناپديد شد . آن ابر توراندخت را با خود ببرد . دخترانى كه آنجا بودند از شفاء الملك و گلاندام و گلنوش و شريفه جمله بگريختند . خادمان در حال بدويدند ، ملك داراب بر تخت بود . فيروز شاه و مظفر شاه و فرخزاد و بهزاد ، جملهء بزرگان و اركان دولت حاضر بودند كه كارسازى حرب مىكردند ، كه آوازهء سپاه بود ، كه خادمان جامه دريده درآمدند و فغان برآوردند كه دريابيد كه توراندخت را ببردند ! سؤال كردند كه چون ببردند ؟ آنچنانكه رفته بود باز گفتند . فغان از جان مظفر شاه برآمد . ملك داراب گفت چه حالتست ! از ابر چه دست پيدا شود ؟ طلب كنيد . جملهء سرهنگان و امرا سوار شدند و در آن دشت و بيابان بگشتند . هيچ اثرى نديدند و هيچ نشانى نيافتند . بناچار بازگشتند و به خدمت ملك داراب آمدند . مظفر شاه تضرع و زارى مىكرد و بعضى هنوز در جستوجوى بودند و لشكريان هريك سخنى ميگفتند تا شب درآمد . مظفر شاه زارزار ميگريست كه توراندخت را عظيم دوست ميداشت .
شب درآمد . جملهء سپاه در گفتوگوى بودند . هيچكس آگاهى نداشتند .
چون از شب اندكى بگدشت ، مظفر شاه بىقرار بود ، با آشوب عيار گفت اى عيار ، برخيز كه پيش حكيم رويم تا در طالع توراندخت نظر كند و از اختر بلند سؤال كند كه حال آن دختر بچه رسيده است و ديگر او را خواهيم ديدن يا نه ؟ آشوب
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 162
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٦٢