كه گلبوى از سر چاه ناپديد شد . گلبوى را ديو ربود . ملك داراب دريغ خورد و گفت شنيدهام كه خيلى كرم و مروت و مردمى با ياران ما كرده . پهلوان بهزاد گفت در آنوقت كه من در شهر دمشق بودم ، خيلى بزرگى و مردمى در حق من بجاى آورده بود . ملك داراب گفت اى حكيم يكبار بطالع گلبوى رملى بكش و از حال آن دختر خبرى بگوى . طيطوس حكيم تختهء رمل پيش نهاد و رملى بركشيد و لحظهيى تأمل كرد . بعد از آن سر برآورد و گفت ملك را بقا باد .
گلبوى زنده است ، اما در دست ديوى در بندست . عاقبت بدست پهلوان بيايد اما نه به قوت پهلوان باشد ، بلك به قوت كسى ديگر باشد و آنكس هنوز از مادر در وجود نيامده است . اما آنكس صاحبقران شرق و غرب عالم باشد كه در هيچ عصرى مثل او مبارزى نباشد . ملك داراب گفت اى حكيم ، آنكس كه از مادر هنوز در وجود نيامده است و گلبوى را از دست ديو خلاص كند ، او از نسل كه باشد ؟ گفت از شاهزادگان ايران باشد و از مادر و پدر صاحبقران باشد . عجب اگر از فيروز شاه و عين الحيات نباشد . فيروز شاه بخنديد و گفت اى حكيم هنوز عين الحيات بدست ما نيامده است ، تو حكم فرزندم ميكنى ؟ حكيم گفت بلى نزديك رسيده است .
ايشان درين سخن بودند كه جاسوسان آمدند و خبر آوردند « 1 » كه سپاه دويست هزار مرد با طرمتاش و شاهنوش پسر ربيعاى قيصر ، مقدم سپاه عسطوراند و درين چند روز خواهند رسيدن ، كه طرمتاش دعوى كرده است كه من جواب سپاه ايران بگويم . ملك داراب گفت غافل مباشيد كه در روم سپاه بسيارست . پس سپاه ايران در كارسازى حرب بودند .
اما راوى اين داستان روايت مىكند كه خاتونان در شهر ملاطيه در قصر شاه سيف الدوله بودند . توراندخت دختر شاه وليد بن خالد يك روزى با دختران بر
هامش
( 1 ) - در اصل : آمدهاند و خبر آوردهاند .