آن ميان دود پيدا شد و گريبان گلبوى را بگرفت و زور كرد و گلبوى را در ربود و در ميان آن دود ناپيدا شد و اوج هوا گرفت . فغان از آن خادمان برآمد ، بدويدند و اين خبر را به بهمن زرينقبا بردند . آه از جان پهلوان برآمد و با جملهء سپاه سوار شدند ، چندانك در آن بيابان بگرديدند هيچ اثرى نديدند . نوميد باز گرديدند . بهمن زرينقبا جامه بر تن چاك كرد و بسيارى در وفاى گلبوى بگريست اما آن گريه هيچ سودى نمىكرد ؛ و شبرنگ را فرستاده بودند كه خبر فتح انطاكيه با ملك داراب بگويد ؛ و يك هفته در آن مرغزار بودند ، چندانك بيشتر طلب كردند كمتر يافتند . چون از گلبوى نوميد شدند ، بهمن زرينكلاه گفت اين نشان كه خادمان مىگويند ، گلبوى را ديو برده است ، با ديو چه توان كردن و ديو را كجا طلب توان كردن ؟ بهمن زرينقبا گفت اى دريغا گلبوى كه بسيار جور و جفاى به سبب من كشيد و عاقبت بمراد نرسيد و بدست ديوان گرفتار گرديد . بناچار ناكام از آنجا نقل كردند ، پهلوان شب و روز گريان و نالان بود تا قريب ملك ملاطيه رسيدند . ملك داراب را از آمدن سپاه و فتح انطاكيه خبر بود كه شبرنگ عيار آمده بود و خبر آورده بود . ملك داراب حكم كرد تا جمعى از مبارزان استقبال سپاه برفتند . لشكريان چون بهم رسيدند يكديگر را در كنار گرفتند و بهمن زرينقبا را از بند و بلاى زندان پرسش كردند . بهمن زرينقبا بگريست و « 1 » حكايت گلبوى و بردن او را بگفت . هركه بشنيد عجب ماند . گفتند عجب صورتى بوده است ! تا بسپاه رسيدند . فيروز شاه و مظفر شاه نيز استقبال كردند . ايشان نيز بشنيدند ، عجب ماندند .
تا در بارگاه ملك داراب رسيدند . پياده شدند در بارگاه درآمدند و خدمت كردند و شرايط ادب بجاى آوردند و پاىتخت ملك داراب را ببوسيدند .
ملك داراب پهلوانانرا پرسش كرد و از حال گذشته سؤال كرد . آنچه رفته بود جمله را شرح دادند . بر هنر شبرنگ « 2 » آفرين كردند تا سخن بدينجا رسانيدند
هامش
( 1 ) - در اصل : و از .
( 2 ) - در اصل : شبرو .