نالهيى از قفاى آن درمىآمد . گوش كرد ، آواز نالهء بهمن زرينقبا بود كه از سختى بند مىناليد . شبرنگ عيار خنجر بركشيد و گرداگرد آن در را بشكافت و آن در را برگشود و در آن خانه درآمد و در پيش بهمن زرينقبا خدمت كرد . گفت بشارت باد ترا كه شهر انطاكيه را گرفتيم و قطاع حرامزاده را كشتيم و گلبوى را از بند بيرون آورديم . اكنون من بطلب تو آمدهام . بهمن زرينقبا بغايه خرم شد . شبرنگ عيار دست بر ماليد و در حال پهلوانرا از بند برگشود و از آن چاه بيرون آمدند و بر سر برج آمدند . كوتوال قلعه را در خواب ديدند . شبرنگ عيار سر كوتوال را ببريد و از بالاى برج درآويخت و بدان نقم بشيب رفتند .
شبرنگ بخم كمند بالا رفت . جملهء مبارزان بر كنار آن چاه ايستاده بودند و شراب ميخوردند كه شبرنگ عيار بالا رفت و از خلاص يافتن پهلوان بهمن زرينقبا خبر داد كه اينك پهلوان درين چاهست . كمند انداختند تا پهلوان بالا آمد . برادران يكديگر را در كنار گرفتند . سيامك و مبارزان همه پهلوانرا در كنار گرفتند و از رنج روزگار بپرسيدند . گلبوى پيشآمد و خدمت كرد . بهمن زرينقبا بديدار گلبوى شاديها كرد و شكر يزدان پاك بجاى آورد . هم در آن شب بعضى از جوانان ايرانى در آن چاه رفتند و بدان راه نقم در قلعهء طبريه رفتند . چون اول روز شد قلعهء طبريه را گرفتند و مال بسيار در آن قلعه بود ، جمله را بيرون آوردند .
چند روز ديگر در آن شهر بودند و ملك انطاكيه را بعايل دادند . عايل گفت ملك عاصم را عمزادهيى هست اورنگ نام ، او بدين كار اولىترست . اورنگ را طلب كردند و ملك انطاكيه را به دو دادند و عاجل ايناغ را بر سر چهار سوى انطاكيه بر دار كردند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 158
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٥٨