تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 157

مساهمون:

ص١٥٧
آمد و آن سر را در آن گنبد درآورد . بهمن زرين‌كلاه در انديشه كه شبرنگ باز كجا رفت و چه محل دير آمدنست كه شبرنگ درآمد « 1 » سرى در دست گرفته ؛ بهمن گفت اى عيار اين چه سرست ؟ شبرنگ گفت سر قطاع حرام‌زاده است ! بهمن گفت كه كار ما را نيز تو كردى ! شبرنگ گفت بياييد كه كار شما هنوز مانده است . بهمن زرين‌كلاه با آن مبارزان از آن قفاى تخت بيرون آمدند و آن خفتگانرا بديدند . تيغ در آن خفتگان نهادند و جمله را بكشتند و از راه ايوان بدر رفتند . در راه بهركه مىرسيدند ميكشتند . خفتگان از خواب برجستند و از صورت حال معلوم كردند كه ايرانيان از كنج خانه بيرون آمدند . هيچ‌كس را از آن نقم آگاهى نبود . غوغا در آن شب در شهر افتاد . خلقان از خواب برجستند و هريك سخنى ميگفتند . متعلقان عايل وزير بر در زندان رفتند و در زندانرا بشكستند و عايل را بيرون آوردند . آواز طبل جنگ در سپاه ايران برآمد . سيامك سيه‌قبا با چهل هزار مرد رو بر در شهر انطاكيه نهاد . خلق شهر چون از كشته شدن قطاع خبردار شدند ، عظيم شادمانه شدند و دست برآوردند و بهمن زرين‌كلاه را يارى مىدادند و در دروازه‌ها را برگشودند و ايرانيان را در شهر درآوردند . چون بهمن زرين‌كلاه شهر انطاكيه را بگرفت ، در ميان شهر قلعه‌يى بود عظيم محكم و بهمن زرين‌قبا آنجا در بند بود و گرفتن آن قلعه هيچ امكان نداشت ؛ و گلبوى را در چاهى در بند كرده بودند . او را از آن چاه بيرون آوردند . بهمن زرين‌كلاه گفت رحمت يزدان بر تو باد و بر وفاى تو باد كه اين همه جور و جفا كه بر تو آمد ، تو ترك وفاى ما نكردى . گلبوى گفت درين چاه كه من بودم نقمى هست . ندانم كه بكجا سر بدر مىكند . عايل وزير گفت اين نقمى كه گلبوى نشان ميدهد ، نقم قلعهء طبريه است . شبرنگ گفت من بروم و احتياط آن بكنم . صبر كرد تا شب نزديك شد ، شب‌رنگ در چاه درآمد و چراغ بركرد و قدم در آن چاه نهاد و بدان نقم فرو رفت . چون اندكى راه برفت نردبانى پيدا شد از سنگ ساخته ، بر آن نردبان بالا رفت . بدرى رسيد از پولاد ، آواز
هامش
( 1 ) - در اصل : درآمد و .