ايشان ميگشت . از غلام و خادم و سرهنگ و مطرب و امير و وزير جمله را مست ديد . با خود گفت وقت فرصت است و هنگام فرصت و نصرت . جملهء اين خلق مستاند و هيچ خبر از خود ندارند اگر كارى خواهى كردن وقتست .
اين انديشه كرد و نرمنرم پيش ميرفت . از قفاى سرهنگان از هر طرفى ميگشت ، يعنى باورچىام و بطلب صحن و كاسه آمدهام . خود هيچكس را پرواى او نبود .
تا از ناگاه در قفاى تخت درآمد و گرد بنشست . درى كوچك ديد مقفل ، دانست كه آنچه عايل وزير گفته بود و نشان داده آنست . در حال دست در بغل كرد و سوهان الماس بيرون آورد و چند نوبت بر آن قفل بماليد . قفل ببريد . نرمنرم در را برگشود . اندرون رفت . دهليزى ديد ، آن در را از قفا بربست و بدان دهليز روان شد . تا به گنبدى رسيد بغايت سفيد كرده و فرشى چند انداخته . آن فرشها را از آن گنبد برگرفت فرشى ديگر پيدا شد ، از رنگى ديگر . بدانست كه آنچه عايل گفته بود راست گفته بود . خنجر بركشيد و گرداگرد آن فرش را ببريد و برداشت . درى از پولاد در زير آن فرش پيدا شد ، هم بقفل بسته . باز سوهان در كار نهاد ، ببريد و برگشود . نردبانى پيدا شد . بدان نردبان فرو رفت . سردابهيى پيدا شد بغايت تاريك ، آن عيارپيشهء روزگار سنگ و آهن برهم زد و فند عيارى بركرد . آن سردابه خيلى بزرگ بود از هر طرفى نگاه مىكرد . بر طرف آفتاب برآمدن درى ديگر ديد ، بقفل .
آن در را نيز برگشود . راهى پيچاپيچ پيشآمد ، بدان راه دوان شد . در آن وقتى كه شبرنگ درين كار قدم نهاد آخر روز بود . چون از آن نقم چراغ در دست بيرون آمد ، دو دانگ از شب گذشته بود . از سر نقم در ميان غارى بيرون آمد و آن غار در ميان كوه بود . شبرنگ در غار را به نشان كرد ، قدم بر سر كوه نهاد ، سپاه ايرانرا ديد گرد شهر انطاكيه حصار كرده و چراغها برافروخته و پاس ميداشتند .
شبرنگ رو بسپاه ايران نهاد . بيك لحظه بميان سپاه رسيد تا بر در خيمهء پهلوان بهمن زرينكلاه رسيد . بهمن زرينكلاه با گردان نشسته بود و در سخن شبرنگ بودند كه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 155
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٥٥