دير مىآيد . گويا كار ما با اين شهر بكجا خواهد رسيدن و حال شبرنگ چيست ؟
مبادا كه او را بگيرند . ايشان درين سخن بودند كه شبرنگ درآمد و خدمت كرد .
پهلوان بهمن گفت اى عيار هماكنون در سخن تو بوديم . اكنون بيا و بگو كه احوال چيست . كجا بودى و چه كردى ؟ شبرنگ گفت بتوفيق خداى تعالى و بدولت ملك داراب و فيروز شاه در شهر رفتم و عايل را بديدم و احوالها را ازو پرسيدم .
عايل نشان داد ، رفتم و بدست آوردم و سر نقم گشودم . اكنون بطلب شما آمدهام .
برخيزيد كه چون صبح بدمد شهر را گرفته باشيد . پس آنچه رفته بود از اول تا آخر جمله را بازگفت . جمله به روى آفرين كردند .
بهمن زرينكلاه غرق سلاح شد و از جوانان ايرانى و آذربايجانى صد مرد كارديده كه هريك با هزار سوار برابر بودند ، مغرق پولاد شدند . سيامك سياهقبا را گفتند كه هنگام صبح كوس بكوبى ؛ و در عقب شبرنگ عيار روان شدند ، و شمع چند بىچراغ برداشتند . شبرنگ در پيش افتاد و آن مبارزان در قفاى او مىرفتند تا در آن غار درآمدند . شبرنگ آن شمعها را برافروخت و قدم در آن نقم نهادند و آن راه نقم را مىبريدند و ميرفتند ، عجب ماندند از آن نقم . گفتند كه اين كار جنى است كه چنين در سنگ خاره كندهاند .
مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه از شب چهار دانگ گذشته بود . آن مبارزان در آن سردابه درآمدند و بدان چند پايه نردبان بالا آمدند و در ميان آن گنبد آمدند .
شبرنگ گفت يك لحظهيى توقف كنيد كه من پيش بروم و خبرى بيارم . نرمنرم روان شد ، در گنبد را ديد بسته ، گفت چنانست كه من گذاشتهام ، برگشود و از آن قفاى تخت بيرون آمد . قطاع [ را ] ديد بر سر تخت در خواب مستى رفته و از خدمتكارانش در پاى تخت بعضى در خواب رفته . شبرنگ گفت كار من كردم و زحمت من كشيدم چه لازم است كه قطاع بدست ديگرى كشته شود كه نام آنكس را باشد . شبرنگ قدم بر تخت نهاد خنجر آبدار بركشيد و سر قطاع را از تن جدا كرد و از تخت بشيب
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 156
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٥٦