شبرنگ همت خواست و آن صحن و سفره برداشت و از آن زندانخانه بيرون آمد و راه باورچىخانه در پيشگرفت تا در آن مطبخ رسيد . نگاه كرد شخصى را ديد نشسته و دست بر ماليده و آتش عظيم بركرده بود و سيخى چند در پيش خود نهاده بود و گوشت كباب مىكرد . شبرنگ درآمد و آن صحن و كاسه را در آورد و پيش آن مطبخى نهاد و درو تيز تيز نگاه مىكرد . گفت اى جوانمرد عظيم كارت بشتابست ، اما چونست كه هيچكس پيش خود ندارى كه ترا يارى دهد .
گفت هركسى بكارى مشغولند ، امروز ملك قطاع شراب مىخورد و كباب طلب كرده است . شبرنگ گفت كباب را آتش تيز نمىبايد كه بيرونش بسوزد و اندرونش خام بماند . آنكس گفت مگر درين قسم شروعى دارى ؟ شبرنگ گفت بلى من از جملهء خدمتكاران ملك نصر بن عدلم و مطبخ او در شهر حلب در دست من بود .
از آن روزى كه او در دست اين رعنا گلبوى كشته شد من درين شهر مىباشم و گاهگاه بر سر قبر او ميروم . آن مطبخى گفت اى جوانمرد ، چه باشد اگر كرم كنى و مرا يك لحظه يارى دهى كه عظيم عاجزم از تنهايى كه هركس به كارى مشغولند و اين كار دست گيرست و به تنهايى برنمىآيد . شبرنگ گفت روا باشد . پس بنشست و دست برماليد و آن مطبخى را يارى مىداد . مطبخى چون آن چستى و چابكى او را بديد گفت اى جوانمرد ، عظيم چست و چالاكى ! اگر پيش من بسر برى من خيلى كار بر گردن دارم ، خيلى چيز به من ميرسد ، ترا نيكو رعايت كنم . شبرنگ گفت اگرم قبول كنى من نيز وظيفهء خدمت بجاى آورم . گفت قبولت كردم . پس شبرنگ به كار و مهمات مطبخ مشغول شد . چون لحظهيى برآمد گفت اى برادر اين كباب رسيده است ، اين را به خدمت قطاع بايد بردن كه او كباب بر سر شراب بغايت دوست ميدارد . او درين بود كه خادمى آمد و گفت ملك كباب ميخواهد . مطبخى با شبرنگ گفت برخيز و اين كبابها را بر طبقى بنه و پيش ملك بنه و چندان آنجا باش كه طبقها از طبخها تهى شود . بردارى و به يارى كه من ديگرها را برسانم .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 153
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٥٣