تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
چه مصلحت داند . شب‌رنگ گفت كه تواند درين شهر رفتن كه يك‌طرف كوه است و يك‌طرف پاس‌داران ، و شب و روز بيدارند . بهمن زرين‌كلاه گفت اى شب‌رنگ در سپاه ما عيار تويى . لابد ترا بايد رفتن و از حال ما با عايل ببايد گفتن تا آن پير چه مصلحت داند و زود بازگرديدن و خبر آوردن كه ما ديگر حرب نمىكنيم تا تو نيايى . شب‌رنگ گفت رفتن من درين شهر عظيم مشكل است ، اما بدولت ملك داراب و فيروز شاه بروم و زود بازگردم . امرا به روى آفرين كردند . شب‌رنگ صبر كرد چندانك عالم را چون روى زنگيان سياه ديد . آلت شب رويى بر خود راست كرد و از سپاه بيرون آمد . گرد انطاكيه ميگشت و راه طلب ميكرد . هيچ راه نبود كه در قفاى هر كنگره‌يى شخصى نشسته بود و چراغى ميسوخت و پاس ميداشت . هيچ مجال فرصت نيافت تا عاقبت بگوشه‌يى رسيد كه آنجا محل جنگ كردن نبود . پاسبانى آنجا بود ، اما در خواب رفته بود . شبرنگ مجال فرصت آنجا يافت ، برهنه شد و آنچه از جامه داشت بر سر بست و كمند چين‌چين كرد و در بازو انداخت و سر كمند بر دست گرفت و خنجر بدندان گرفت و توكل بر خداى تعالى كرد و نرم‌نرم قدم در آب نهاد و شنا مىكرد تا بپاى برج رسيد . جاى ايستادن بود كه جامه در پوشيد . يك دست در خاربنى زد و پاى خود را در درز ديوار محكم كرد و بدان دست ديگر كه كمند گرفته بود ، برانداخت . تقدير خداى تعالى چنان بود كه كمند از دست شبرنگ جدا شد ، قلاب كمند در كنگره محكم شد . كشيد ، محكم ديد . شكر يزدان كرد و هردو دست در كمند زد و همچون مرغ بر كمند رفتن گرفت ، تا بيك لحظه بر بالا رفت . پاسبانى پير در خواب بود . به دو هيچ التفاتى نكرد و از آن بالا بشيب آمد . جامها در پوشيد و آلت عيارى در زير جامه پنهان كرد و در گوشه‌يى صبر كرد تا عالم روشن شد و خلق بر سر پاى آمدند . قطاع گفت بنگريد كه ايرانيان امروز آرزوى جنگ كردن دارند يا نه ؟ از سر برج آمدند و گفتند كه ايرانيان سر جنگ كردن ندارند . قطاع گفت ما نيز امروز شراب
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 150 | مولانا محمد بن احمد بيغمى