بخوريم . مجلس بزم را بياراييد كه امروز عيش كنيم . قطاع در مجلس بنشست و جملهء مطربان شهر را طلب كردند و بطرب مشغول شدند . شبرنگ عيار در ميان شهر ميگشت . با خود گفت زندانرا چون طلب كنم و از كسى نتوان پرسيدن كه زندان عايل وزير كجاست كه در حق من گمان بد برند ، كه من غريبم . او درين انديشه بود كه « 1 » از قفاى شبرنگ يكى درآمد و دست در گريبان شبرنگ زد و بكشيد . شبرنگ عظيم بترسيد كه آه مگر مرا شناختند ! از قفا نگاه كرد ، سرهنگى را ديد كه او را مىكشد . شبرنگ گفت كه از من چه ميطلبى ؟ آن سرهنگ گفت كه بيا با من و طعام بردار و با من بيا تا در زندان خانه . اين بگفت و شبرنگ را بر در باورچىخانه آورد و طعامى چند از هر باب بر سر شبرنگ نهاد و خود در پيش افتاد تا در زندانخانه رسيد . زندانبان در زندان برگشود و شبرنگ را گفت كه در زندان رو و اين طعام را بدان زندانيان ده و چندان صبر كن كه ايشان طعام بخورند و آنگاه صحن و كاسه را بردار و بدانجا بر كه آوردى .
شبرنگ عظيم خرم شد . گفت يزدان كار بر من آسان كرد . چون در زندان درآمد پنج وجود را ديد در يكجا دربند كرده بودند و جمله را بند و زنجير بر دست و گردن نهاده بودند . اما پيرى در برابر ، محاسنى سفيد ، بندى گران بر دست و پاى داشت . شبرنگ درآمد و گفت اين طعام در پيش كه بنهم ؟ گفتند در پيش عايل وزير . گفت من مردى غريبم و عايل را نمىشناسم . اشارت پيش آن پير كردند . شبرنگ پيشرفت و سلام كرد . آن طعام در پيش او نهاد . عايل تيز تيز در شبرنگ نگاه كرد و گفت اى جوانمرد ، كى درين شهر آمدهاى كه مرا نمىشناسى ؟ شبرنگ گفت نمىدانم ، اما من امشب درين شهر آمدهام . عايل گفت از كجا آمدى كه در دروازهها همه بستهاند . عايل گفت راست بگو كه از كدام جانب آمدى شبرنگ گفت از راه برجوبارو آمدم . عايل گفت مگر مرد عيار
هامش
( 1 ) - در اصل : كه يكى .