گشتند و فرود آمدند . آن شب نيز بگذشت . روز ديگر باز سوار شدند و جنگ درپيوستند . هيچ فايدهيى نكرد .
راوى اخبار گويد كه ده مصاف بكردند و بسيار تدبيرها كردند . هيچ سود نداشت ، جمله عاجز شدند . هيچكس نبود در سپاه ايران كه زخم نداشت . بهمن زرينكلاه گفت اى جوانمردان كار ما عظيم دشوار شد و گرفتن اين شهر عظيم دشوار است كه از ايام ماضى هيچكس در هيچ عصرى اين شهر را بجنگ نگرفته است . اگر ما يكسال اين شهر را حصار كنيم كه گرد اين شهر نياريم گرديدن ؛ و ملك داراب در ملاطيه است نه از ايشان سپاه مىتوان طلب كردن و نه مىتوانيم بازگرديدن ، چون كنيم و چه چاره سازيم ؟ سيامك سيهقبا گفت راست است كه من در ميان جنگ خود را بر كنار خندق انداختم ، اين طرف كه جاى جنگ است خندق ژرف ديدم ، پرآب . ما را به غير از جنگ كردن چارهيى ديگر بايد كردن . هريك سخنى ميگفتند و تدبيرى مىكردند تا شبرنگ عيار گفت آنكس كه نامهء عايل وزير آورد او را طلب بايد كردن كه ازو سؤال كنيم . در حال او را طلب كردند .
درآمد و خدمت كرد . او را نوازش نمودند . شبرنگ عيار گفت اى جوانمرد بنامهيى كه تو آوردى ما عازم اين شهر شديم و اكنون مدت چند روز شد كه اينجاييم .
هيچ فتحى نشد و خيلى از جوانان ما بهلاك آمدند . ما را به غير از جنگ كردن چارهء ديگر بايد كردن . تو درين مملكت بزرگ شدهاى . در گرفتن اين حصار هيچ چارهيى ميدانى ؟ مقبل گفت اين شهر بغايت محكم است . گرد اين حصار بجنگ نمىتوان گرديد ، و از ايام ماضى هيچكس اين شهر را بجنگ نگرفته است ، و هر پادشاهى كه درين شهر بوده است با هيچ پادشاهى سر فرود نياورده است ، از غايت محكمى اين حصار . اگر عايل وزير اينجا بودى او چارهء اين كار كردى كه به غير از او هيچكس تدبير اين كار نداند كه بارها اين سخن از زبان او شنيدهام . شبرنگ عيار گفت كه عايل به كجاست ؟ گفت در شهر دربندست . پيش او مىبايد رفتن تا او
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 149
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٤٩