تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 147

مساهمون:

ص١٤٧
سر درنمىآرى . اينك عظيم فتنه‌يى برانگيخته شد . سپاه ايران چهل هزار مرد عزم ولايت من دارند و ملك داراب پدرت را بسته بر طرف ملاطيه برده است ، و او را با قيصر عظيم جنگها خواهد شد . دانم كه ملك داراب حريف آن قوم نخواهد بودن و ديگر در ملك شام نمىتوانند آمدن و من حريف اين قوم كه بجنگ من مىآيند هستم . اما دلم از طرف تو عظيم پريشانست با من سر درآور دلم بوصل خود شاد گردان كه تا كمر در ميان جان بندم و اين سپاه را بشكنم و ملك شام را بگيرم و از عقب ملك داراب درآيم و با ربيعاى قيصر يكى شوم و پدرت را از دست ايرانيان برهانم ؛ و اگر فرمان نمىبرى چون مرا اين همه محنت و زحمت و بدنامى از بهر تو مىبايد كشيدن ، و از طرف تو هيچ اميد بحصول نمىپيوندد ، لابد ترا خواهم كشتن تا دلم از طرف تو ايمن شود . بعد از آن بجواب خصمان مشغول شوم . گلبوى گفت اى حرام‌زاده ، در عالم ترا هيچ كارى راست نخواهد شدن كه تو بلعنت زمين و آسمانى ، و يزدان پاك دشمن تست ، و تو هرگز بوصل من نخواهى رسيدن كه كمتر غلامى بر در ايوان پدرم همچون تو بوده است . قطاع چون ديگ در جوش آمد . گفت بنگريد اين رعنا را كه با من چون سخن ميگويد ! آن حرام‌زاده از جاى برجست و تازيانه بركشيد و چندان بر تن نازك گلبوى زد كه جملهء اندام او را مجروح كرد . وقت بود كه او را هلاك كند . جمعى از خادمان پيش‌آمدند و دست قطاع را گرفتند ، كه قطاع چنين گفته بود كه اين رعنا سخنهاى بد مىگويد . چون من قصد هلاك او كنم شما مگذاريد كه من او را بكشم كه از قهر جان او را مىزنم . اما عظيم او را دوست ميدارم . خادمان گلبوى را از پيش قطاع بيرون آوردند و باز در آن چاه بردند . گلبوى بناليد و قطاع را نفرين كرد . روز ديگر قطاع بر تخت برآمد و مال بسيار بر سپاه بخش كرد و برج و بارو را بياراستند و كارسازى حرب ميكردند .