از شهر بيرون آوردند و بدست شبرنگ دادند . شبرنگ بستاد و هم در حال رو بسپاه ايران نهاد . بهمن زرينكلاه در آن حوالى رسيده بود . شبرنگ بيامد و مكتوب بداد تا مطالعه كردند . نبشته بود كه :
از بر من كه ملك قطاعم به بر تو كه بهمن زرينكلاهى . آنچه بر من نبشته بودى جمله را ديدم و خواندم . مرا بكشتن پدر منع كردهايد . شما را با آن چكارست ؟
پدرم مرد پير بود و روزگار گذرانيده ؛ و مرا آرزوى مملكت در سر بود و او دير مىمرد ؛ او را كشتم تا بر جاى او بنشينم . تا عالم بوده است چنين بوده است . كه جاى پدر به پسر ميرسد . و اگر گلبوى را در چاه كردم ، از آن كردم كه او را دوست داشتم ، با من سر درنمىآرد ، لابد كه در چاهش كنم ، من دانم . شما چه تعلق داريد ؟ و بهمن زرينقبا را نصر بن عدل گرفته درين مملكت آورد . ميخواستم كه درين چند روز او را بر طرف شما بفرستم . چون شما سپاه بر من آورديد ، نمىفرستم و از شما هيچ نمىترسم . اينك كمر جنگ بستهام . اگر مردى داريد بياييد كه باهم حرب كنيم ، و السلام .
بهمن زرين [ كلاه ] دانست كه قطاع عظيم جاهل است كه بد جوابها داده بود .
آن مكتوب را بدر [ يد و ] بدور انداخت . از شبرنگ سؤال كرد كه انطاكيه را چون ديدى ؟ شبرنگ گفت مرا در شهر نگذاشتند ، اما بيرون شهر را عظيم محكم ديدم . دشوار توان گرفتن . قطاع بر محكمى شهر اعتماد دارد . بهمن زرينكلاه گفت يزدان راست آرد . ايشان رو به شهر نهادند كه سه روز ديگر راه مانده بود .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه چون قطاع مكتوب فرستاد ، در حال در حرم شد . حكم كرد تا گلبوى را از چاه برآوردند . عظيم زرد و زار گشته بود كه بسيار جور و جفايى كشيده بود . قطاع رو در گلبوى كرد و گفت اى گلبوى ، هر بلايى كه بر جان تو آمد از بىفرمانى تو بود ، و اگرنه جملهء عالم ميدانند كه من پدر و مادر را از بهر تو كشتم و مملكت از بهر تو گرفتم . تو با من
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 146
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٤٦