حال اين خبر را بقطاع بردند كه عيارى از سپاه ايران آمده است . حكم چيست ؟
قطاع گفت او را در شهر مياريد . مكتوبش بستانيد تا جوابش بدهيم . بيامدند و در دروازه بگشودند و مكتوب از شبرنگ بستادند و شبرنگ را در شهر نگذاشتند .
چون مكتوب پيش قطاع آوردند حكم كرد تا بخوانند . نبشته بود كه :
اين مكتوب از پيش امراى ايران بهمن زرينكلاه و پهلوان سيامك سيهقبا و رستم اردستانى و شهمرد نهروانى به پيش تو كه قطاعى ، پسر ملك عاصم . بدان و آگاه باش كه چون ما ملك دمشق را گرفتيم ، مگر حرامزاده نصر بن عدل ، جهان پهلوان بهمن زرينقبا را با گلبوى دختر ملك مسروق بن عتبه به شهر انطاكيه آورده است . ملك عاصم پهلوان را نوازش كرده است ، و نصر بن عدل قصد وصال گلبوى كرده است ، گلبوى او را كشته است و گريخته است . جهد كردهايد و او را بدست آوردهايد . تو كه قطاعى گلبوى را دوست داشتهاى و از پدر درخواست كردهاى و پدرت گفته كه اين گلبوى دختر ملك مسروق است ، و در بند ايرانيانست . نشايد دختر او را به تو دادن . تو پدر و مادر را كشتهاى و قصد هلاك پهلوان كردهاى و گلبوى را در چاه سياه كردهاى و نام نيك از براى خود در عالم پيدا كردهاى كه تا قيامت نامت بلعنت شد ! ملك داراب پادشاه عادل است . ازين حال آگاه شده است . مرا كه پهلوان بهمن زرينكلاهم ، و پهلوان سيامك و رستم اردستانى و شهمرد نهروانى و چهل هزار مرد ، فرستاده است كه ترا بگيريم و دست و گردن بسته به خدمت ملك داراب و شاهزاده فيروز شاه بريم . ترا آن بهتر باشد كه پهلوان بهمن زرينقبا را بگذارى و كفن در گردن بيرون آيى تا بموجب حكم ملك داراب ترا بملاطيه بريم تا راى عالى ملك چه فرمايد ؛ و اگر فرمان نبرى ، و سخن نشنوى ، و بملك و مال غره شوى ، زود باشد كه سزاى خود در كنار خود بينى .
قطاع عظيم جاهل بود ، و مال فراوان داشت ، و بغايت متكبر بود . از سر جاهليت هيچ التفاتى بدان مكتوب نكرد . حكم كرد كه جواب مكتوب بنوشتند و
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 145
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٤٥