ملك دمشق عزم انطاكيه كردند ، كه آن ملك را بگيرند ، و پهلوان بهمن زرينقبا را از بند برهانند ، و قطاع حرامزاده را جزا بدهند ، شب و روز مىرفتند . اين خبر به انطاكيه رسيد كه اينك چهل هزار مرد جرار خونخوار بعزم خراب كردن انطاكيه « 1 » رسيدند . قطاع حرامزاده امراى خود را طلب كرد و گفت كه سپاه ايران رسيدند و ملك داراب با سپاه گران بملاطيه رفتهاند . قيصريه نزديك است و سپاه بسيار بر ربيعاى قيصر گرد آمدهاند . سرور يمنى و وليد خالد جمله آنجااند . مصلحت ما در آنست كه در شهر بربنديم كه شهر انطاكيه جاى محكم است و گرفتن اين شهر عظيم دشوار است ، و جواب آن چهل هزار مرد بگوييم ، و ديگر سپاه جمع كنيم و جملهء شام و مصر بگيريم . امروز كه مىتوانيم بكوشيم تا نام خود زيادت كنيم .
امراى او جواب دادند كه تو پادشاه مايى ، ما بجان و دل ايستادهايم تا بكوشيم .
قطاع حكم كرد تا در دروازهء انطاكيه را بربستند و بكارسازى حرب مشغول شدند . اين خبر در شهر افتاد كه قطاع با سپاه ايران حرب خواهد كردن . خلق بترسيدند و گفتند كه وليد بن خالد با نهصد هزار مرد حريف ايرانيان نبود . قطاع حرامزاده كى حريف ايشان خواهد بودن ؟ مملكت ما را بخواهند به تاراج دادن ! جملهء خلق نفرينش مىكردند و هريكى سخنى ميگفتند ، اما اختيارى نداشتند كه جملهء سرداران ملك انطاكيه را بند كرده بودند ، و مال و خزينهء بسيار داشت ، و عاشق گلبوى بود و گلبوى با او سر درنمىآورد و او را نيز بند و چاه فرموده بود « 2 » .
بكارسازى حرب مشغول شدند . روز ديگر شبرنگ عيار با مكتوبى در دست بر در شهر انطاكيه رسيد . شهرى ديد عظيم محكم در ميان كوه نهاده ، و در ميان شهر پشتهء عظيم بلند و قلعهيى بر سر آن ساخته ، و طرفى ديگر كه آمد شدن مردم بود برج و بارو از سنگ ، عظيم بلند ساخته و درى از پولاد پرداخته . شبرنگ را عجب آمد ، از دور بايستاد و آواز برآورد كه قاصدم از سپاه ايران به پيش ملك قطاع . در
هامش
( 1 ) - در اصل : انطاكيه كه اينك .
( 2 ) - در اصل : است .