تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 143

مساهمون:

ص١٤٣
پس سپاهم تمام جمع نشده‌اند . مرا سپاه بسيارست . طرم‌تاش گفت حاجت به اين همه نيست ، كه من طرم‌تاشم ، به عهده گرفتم كه با سپاه دويست هزار مرد بروم و جواب سپاه ايران بگويم . شاه‌نوش گفت من نيز با پهلوان طرم‌تاش بخواهم رفتن كه شاه‌نوش را معلوم بود كه تا فيروز شاه زنده است او بوصل عين الحيات نخواهد رسيدن . از آن جهت شتاب عظيم مىكرد . بمبالغه گفت كه من با طرم‌تاش بخواهم رفتن ، اما به شرطى كه عين الحيات را بقلعهء ازمير فرستيد كه من چنين شنيده‌ام كه عياران سپاه ايران دعوى كرده‌اند كه ما عين الحيات را بىجنگ از روم بيرون آوريم . طيفور گفت كه شاه‌زاده راست ميگويد . چنين بايد كردن . سرور يمنى چون بشنيد كه سرو روان عين الحيات را بقلعهء ازمير خواهند بردن بغايت ملول شد ، اما هيچ نگفت . عسطور روم حكم كرد تا عين الحيات را به قلعهء ازمير ببرند . راوى گويد كه اين قلعهء ازمير قلعه‌يى بود محكم و در ميان دريا واقع شده بود . جاى سخت و جملهء مال قيصر در آن قلعه بود و در آن قلعه كوتوالى بود او را هام نام بود ، و در آن قلعه چهل مرد بيش نبودند . از ايام ماضى هرگز هيچ كس آن قلعه را نگرفته بود . حكم شد كه بنديان را با عين الحيات بدان قلعه برند و در آن قلعه نگاه دارند و هيچ‌كس را در پيش او راه ندهند ، مگر كسى را كه گاه‌گاهى پيش او چيزى ببرد . ازين طرف شاه‌نوش پسر عسطور رومى با دويست هزار مرد با طرم‌تاش و علطور رومى و بعضى از سپاه يمن استقبال سپاه ايران كنند و در ملاطيه حرب كنند . اگر ديگر احتياج سپاه باشد بفرستند و اگر احتياج باشد خبر كنند . عسطور رومى و وليد خالد و سرور يمنى با سپاه در عقب بروند . بدين معين كردند ، و جاسوسان بر كار كردند ، و بطلب سپاه فرستادند ، و بلشكر جمع كردن مشغول شدند . اما راويان اخبار و ناقلان اسرار چنين روايت ميكنند كه سپاهى كه با سيامك سيه‌قبا و بهمن زرين‌كلاه و رستم اردستانى و شه‌مرد نهروانى و شب‌رنگ عيار از