برآمد فيروز شاه رسيد كه پيش لشكر او بود . با فرخزاد و بهزاد . چون بدان مقام رسيدند از خدمتكاران طهمور بعضى « 1 » آنجا بودند ، كه بر سركشتگان خود ايستاده بودند ، كه ايشانرا دفن كنند ، و بعضى رفته بودند كه طهماس « 2 » را خبر كنند . در پيش فيروز شاه خدمت كردند ، شاهزاده از حال سؤال كرد ، گفتند پهلوان طهمور بدست طرمتاش گرفتار شد . فيروز شاه گفت قصه چون بود ؟ گفتند كه بيك ضرب گرزش در خاك انداخت . جمله از آن ضرب حيران ماندند . گفتند عظيم كسى باشد كه چنان پهلوانى را بيك ضرب گرزش نگونسار گرداند . فيروز شاه گفت آرى من مبارزى او را شنيدهام كه از برادرش مبارزترست . ما را يزدان فضل كرد كه اين حرامزاده را شكستيم . اما دريغ بود كه پهلوان گرفتار شد . اما باكى نيست كه ما نيز گرو داريم .
اكنون در عقب او رفتن مصلحت نيست كه ملك قيصريه است ، رفتن و بازگرديدن نيكو نباشد . ما را چند روزى در ملاطيه بايد بودن و ملاطيه را آبادان كردن .
پس عزم ملاطيه كردند . سپاه در عقب روانه شدند اين خبر بملك داراب رسيد كه طهمور گرفتار شد . ملك داراب بغايت پريشان خاطر شد . سپاه ايران رو بملاطيه كردند . خلق ملاطيه استقبال ملك داراب كردند و در پيش او آواز داد برآوردند .
ملك داراب گفت هيچ انديشه مكنيد كه من ملك شما را آبادان كنم و شاه سيف الدوله را از دست قيصر بيرون آرم و عذر شما من بخواهم كه مرا معلوم است كه شما زن و بچه و مال و خانومان فداى ما كردهايد . سپاه ايران سيصد هزار مرد گرداگرد ملاطيه فرود آمدند . آنچه از طرمتاش گرفته بودند بيشتر مال ملاطيه بود ، ملك هم بمردم ملاطيه داد . مگر كه زرينتاج را كه خواهر زرينتيغ بود كه در پيش توران دخت فرستاد . ملاطيه را آبادان ميكردند .
اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه طرمتاش با سپاه شكسته و بخت برگشته و سعادت رميده رو بقيصريه نهاد ، و پهلوان طهمور را بسته با خود مىبرد تا نزديك
هامش
( 1 ) - در اصل : بعضى كه .
( 2 ) - در اصل : طمهاز .