عيار گفت مصلحت در آنست كه طرمتاش كه بر ما آيد شكسته بازگردد و بنهگاه بردارد و بقيصريه رود . سپاهى را ببايد فرستادن كه بفلان موضع كه قفاى ملاطيه است ، بيرون روند . چون ما سپاه طرمتاش را بشكنيم آن سپاه بنهگاه طرمتاش را فروگيرد . باشد كه در ميانه طرمتاش حرامزاده گرفتار آيد . حكم شد كه پهلوان طهماس و طهمور « 1 » با دوانزده هزار مرد دو اسبه بروند . مردان كار و جوانمردان نامدار با پهلوان طهماسب و طهمور بروند . از عياران طارق عيار برود . چون ازين كارها بپرداختند ، در كمين نشستند و عياران سپاه بهروز عيار و آشوب عيار و بادرفتار عيار را بر سر راه فرستاده بودند ، كه از روى بيابان از راه بيراه جلدك عيار رسيده و سپاه شصت هزار مرد از چند طرف از عقب او مىآمدند . جاسوسان خبر به پهلوانان كردند كه چون نيمه از شب بگذرد آن سپاه خواهند رسيدن . جوانان ايرانى غرق سلاح شدند و مهيا ايستادند . چون از شب تيره يك نيمه بگذشت آن سپاه در رسيدند و آن خيمهاى تهى را در ميان گرفتند . هيچ چراغ و پاسبان نديدند مگر در خيمها كه فيروز شاه فرموده بود كه در هر خيمه يك چراغ بنهند .
اما هيچكس در آن خيمها نبود . جلدك گفت اكنون دريابيد كه وقت كارست ! آن قوم اجل گرفتهء پيمانه پر شده خود را بر آن خيمهاى تهى زدند و نعره بر كشيدند و تيغها برآوردند و خود را بر آن خيمها زدند . چون بر در خيمه مركبان مىراندند در آن كندها مىافتادند .
شبى بود عظيم تاريك و ابر سياه عالم را تاريك كرده و مركبان ايشان در آن كندها افتاده كه از قفاى ايشان سپاه ايران چون قضاى مبرم درآمدند و طبلهاى باز را فروكوفتند و نعرهها زدند كه اى حرامزادگان ، جان كجا بريد ! امراى ايران هريك نام و نسب خود بگفتند و در آن قوم افتادند و كشتن گرفتند .
طرمتاش چون چنان ديد دانست كه ايرانيان حيل كردند . دريغ خورد و نعره بر
هامش
( 1 ) - بجاى طهماسب و طهمورث .