بهروز عيار گفت اى شاهزاده راست ميگويد . او را انعام كن و سوگند بده تا با ما يكى شود كه جوان جلد است و در سپاه ما چنين جوانى دربايست است .
فيروز شاه گفت اى جوانمرد توانى كه با ما عهد كنى تا ترا انعام كنم و خلعت دهم تا با عياران سپاهم برادر باشى و هر سال سى هزار دينارت بدهم ؟ جلدك گفت بنده خود را از جملهء خدمتكاران حضرت ميدانم . اگرم به نظر عنايت و شفقت نگاه كنى تا جان دارم كمر خدمت بر ميان جان بندم . فيروز شاه گفت سوگند بخور .
بهروز عيار بدان نوع كه ميخواست جلدك عيار را سوگند داد . عيارانش در كنار گرفتند ، دست شاهزاده ببوسيد . بهروز گفت اى جلدك اكنون يك كار بكن كه در آمدن تو در سپاه ايران جواب طرمتاش حرامزاده بگوييم . جلدك گفت بنده باشم ، چه بايد كردن ؟ بگوييد كه چنان كنم . بهروز گفت يك منزل ديگر پيشتر در فلان موضع خيمهء چند تهى خواهيم زدن و ما در كمين خواهيم بودن . تو برو و طرمتاش را بگو كه ملك داراب و فيروز شاه با لشكر پنج هزار و كوچ و بنه و مال و گنج ، از سپاه عظيم دور فرود مىآيند و سپاه خيلى از ملك داراب دورند . بريشان شبيخونى مىتوان بردن . باشد كه طرمتاش را توانى آوردن تا ما از كمينگاه بيرون آييم و داد دل شاه سيف الدوله و خلق ملاطيه ازو بخواهيم . جلدك گفت او را بر من عظيم اعتمادى تمام هست ، بروم و او را بيارم . بهروز عيار گفت مردانه باش . وعده كردند و جلدك را از آنجا به راه كردند . چون جلدك برفت ، فيروز شاه چندان صبر كرد كه ملك داراب رسيد . آنچه رفته بود با ملك داراب بگفت . ملك داراب خرم شد . رو بدان منزلگاه كردند كه وعده كرده بودند . در درهيى پانصد خيمهء كهنهء تهى بزدند . بهروز گفت درهاى خيمهها را چاه مىبايد كندن و سر چاهها بخاشاك مىبايد پوشانيدن تا كشتن ايشان آسانتر باشد . چنان كردند كه بهروز فرمود . گرداگرد آن دره و قفاى كوه سپاه ايران در كمين نشستند و انتظار دشمن بودند كه در دام كى آيد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 136
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٣٦