اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان روايت مىكند كه چون جلدك عيار بملاطيه رسيد ، به شتاب تمام پيش طرمتاش آمد و خدمت كرد . سالار و زرين تيغ و طام به شراب خوردن مشغول بودند . جلدك خدمت كرد . جلدك دويد ، دست طرمتاش را ببوسيد . طرمتاش گفت اى جلدك چه خبر دارى از سپاه ايران و كجا رسيدهاند ؟ جلدك گفت اى ملك ، سپاه ايران عظيم غافل و پراگنده مىآيند و سپاه ما را هيچ اعتبارى نمىكنند . ملك داراب با طيطوس حكيم و بارو بنه و خزينهخانه و خاتونان با پنج هزار مرد پنج فرسنگ دور از سپاه فرود مىآيند و باقى سپاه پراگنده مىآيند . من در ميان سپاه بودم . ملك داراب در فلان موضع سه روز خواهد بودن كه تا سپاه آنجا جمع آيند . مرا چنين معلوم شده است كه تا سه روز ملك داراب آنجا خواهد بودن كه تا سپاه آنجا جمع آيند و برابر ايشان با اين مقدار سپاه « 1 » كه ما داريم ايستادن از عقل نيست . اكنون ايام فرصت و وقت نصرتست . بريشان يك شبيخون ببايد بردن و ملك داراب را با آن مال مىتوان آوردن و « 2 » ناموس خود را قايم كردن . طرمتاش چون اين سخن بشنيد بغايت شاد شد و گفت اى جلدك نيكو خبرى آوردى . توانى مرا بر سر ايشان ببرى ؟ جلدك گفت كار منست . شما را چنان بسر وقت ايشان ببرم كه جمله را در خواب بگيريد اما زود بايد رفتن كه تا سپاه ايشان گرد نگردند . طرمتاش در حال امر كرد تا سپاه سوار شوند . خبر در سپاه طرمتاش افتاد كه طرمتاش به شبيخون ملك داراب ميرود . به غير از خدمتكاران و زنان باقى همه سوار شدند .
زرينتيغ را خواهرى بود زرينتاج نام ، و طرمتاش با او نظرى داشت ، كه او را دوست ميداشت . اين زرينتاج دخترى بود طرار و مكار و عيار . طرمتاش زنانرا و لشكرگاه را به دو سپرد و جلدك عيار را در پيش انداختند و برفتند .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه از اين طرف بهروز
هامش
( 1 ) - در اصل : شاه .
( 2 ) - در اصل : وز .