برسد ، و طرمتاش را جواب گويد . تا نزديك ملك ملاطيه رسيدند . راهها تنگ بود و سپاه ايران غلبه بودند ، گردوغبار پيچيده بود . فيروز شاه با بهزاد و فرخزاد و جمعى از مبارزان بيرون از راه در ميان كوه و دره و صحرا ميرفتند و صيد مىانداختند . بر كنار چشمهيى فرود آمدند و كباب مىكردند و مىخوردند . در برابر ايشان پشتهيى بود و شخصى بر آن بلندى رفته بود و در آن سپاه نگاه مىكرد . بهروز عيار و آشوب عيار و طارق عيار و بادرفتار عيار در آن مرغزار در پيش شاهزاده فيروز شاه بودند . بهروز را چشم بر آن پشته افتاد . با عياران گفت كه آنكس كه بر آن پشته ايستاده است بجاسوسان مىماند . نوعى كنيم كه او را بگيريم . پس عياران به چند قسم شدند و رو بر آن پشته نهادند . آنكس را معلوم شد كه عياران بگرفتن او مىآيند . خواست كه بيرون جهد ، نتوانست . بعد از زحمتى بسيار او را بگرفتند و در پيش فيروز شاه آوردند و از وى سؤال كردند كه چكسى « 1 » ؟
راست بگو ! گفت مرد درويشم و از ملاطيه و قيصريه مىآيم . بهروز گفت او را بجوييد . بجستند از زير جامهاش خنجر و كمند بيرون آوردند . بدانستند كه مرد عيار پيشه است . هرچند كه گفتند راست بگو كه كيستى و از كجا مىآيى نگفت .
تا كار از حد بگذشت . گفت مرا پيش فيروز شاه بريد كه راست بگويم كه كيستم .
او را پيش فيروز شاه آوردند و حال بازگفتند . شاهزاده او را بنواخت و گفت اى جوانمرد راست بگو كه نامت چيست و از كجا مىآيى ؟ آن مرد خدمت كرد و گفت اى شاهزاده مرا جلدك عيار نام است . خدمتكار پهلوان طرمتاشم كه با سپاه شصت هزار مرد بر در شهر ملاطيه فرود آمده است و دعوى كرده است كه من جواب سپاه ايران بگويم . بنده را فرستاده است كه از حال سپاه شما خبرى بازدانم كه ميخواهد كه شبيخونى بر سپاه شما آرد ، كه چنين معلوم كرده است كه سپاه ايران متفرق فرود مىآيند كه راه تنگ است و سپاه غلبه . بنده بدين كار آمده بودم ، خود گرفتار شما شدم .
هامش
( 1 ) - چكسى - چه كسى .