زود بملاطيه مىبايد كشيدن كه اهل ملاطيه از دست طرمتاش عظيم بزحمتاند و هر بلايى كه بر جان اهل ملاطيه رسيده است به جهت ما رسيده و طرمتاش گفته است كه من از ملاطيه نروم تا جواب سپاه ايران نگويم و خون برادرم تيمورتاش از ايرانيان نخواهم .
فيروز شاه گفت فردا كوس رحيل بكوبيم . طيطوس حكيم [ گفت ] سپاهى بر طرف انطاكيه مىبايد فرستادن تا پهلوان بهمن را از بند خلاصى دهند . بهمن زرينكلاه برپاى خاست ، گفت بنده را اجازت فرماييد كه بنده بروم بدولت شاه ايران ملك انطاكيه را بگيرم و برادرم را برهانم و آن حرامزاده را بسزاى خود برسانم . ملك داراب گفت كيست كه با پهلوان بهمن زرينكلاه درين كار يار باشد ؟
سيامك سيهقبا و شهمرد نهروانى و رستم اردستانى گفتند كه ما نيز با پهلوان برويم . ملك داراب همه را خلعت داد . حكم شد كه چهل هزار مرد با ايشان بروند . حكم شد تا سپاه كارسازى راه ملاطيه كنند كه زود متوجه شهر ملاطيه خواهيم شد . يكى را از بزرگان شهر دمشق را به دو سپردند و دست جوان دوست قصاب را قوى داشتند و او را صاحب اختيار كردند . بعد از آن ملك داراب عزم ملاطيه كرد و مسروق بن عتبه را با سكندر شاه سكندرانى و رواح « 1 » بن خلود در بند كشيدند و راه ملاطيه در پيش گرفتند . از آن طرف چهل هزار مرد با بهمن زرين كلاه و سيامك سيهقبا و شهمرد نهروانى و رستم اردستانى و از عياران سپاه شبرنگ عيار رو به انطاكيه نهادند و شب و روز مىرفتند تا كى رسند و حال ايشان چه شود .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء اين داستان كهن چنين روايت مىكند كه چون ملك داراب عزم ملاطيه كرد ، از ولايت دمشق و شام ، امراى عرب مىآمدند و سر و جان و مال پيش ملك داراب مىآوردند . ملك داراب ايشانرا مىنواخت و خلعت مىداد و مىگذشت . فيروز شاه بىقرار بود و شتاب مىكرد كه كى به ملاطيه
هامش
( 1 ) - در اصل : روايح .