قطاع حرامزاده بمحبت گلبوى پدر و مادر را بكشت و مرا كه عايلم در بند كرد و قصد پهلوان بهمن مىكند . مردم شهر نمىگذارند و ما را معلوم است كه تا اين غايت شاه ايرانرا از حال ما خبر نبود . اكنون بغور حال اين ضعيفان برسيد و اين حرامزادهء پدركش را جزا بدهيد و بفرياد اين فقيران برسيد .
چون مكتوب را تمام بخواندند هركس كه آنجا بودند از صغار و كبار جمله بر قطاع لعنت كردند و بر وفادارى گلبوى آفرين كردند . هنوز ملك داراب هيچ جواب نداده بود كه بهروز عيار ، [ كه او ] را بر طرف ملاطيه فرستاده بودند تا خبرى بيارد ، در آن دم رسيد و در پيش ملك داراب و فيروز شاه خدمت كرد . فيروز شاه چون بهروز را ديد خرم شد . گفت اى عيار عظيم دير آمدى . بارى بگوى كه از شاه خوبان چه خبرست ؟ بهروز خدمت كرد و گفت چون بنده بملاطيه رسيدم طرم تاش شهر ملاطيه را گرفته بود . پس به زانو درآمد و آنچه رفته بود ، جمله را تقرير كرد . آنچه خود كرده بود و آنچه هلال كرده بود جمله را بگفت . جمله سر انگشت بدندان گرفتند و دريغ بسيار خوردند . فيروز شاه گفت اكنون حال عين الحيات چيست ؟ گفت وليد بن خالد و هلال عيار عين الحيات را با سيف الدوله و شموط بر طرف قيصريه بردند . من يك منزل با ايشان رفتم . عين الحيات را زنجير برپا در محفه بردند و هلال عيار شب و روز پاس ميداد ، بناچار بازگشتم .
فيروز شاه بسيار دريغ خورد و گفت باز كارها مشكل شد . ديگر آن دختركى بدست آيد ؟ اما اى بهروز عيار در كار من تقصير كردى كه آن دختر را بدست آوردى اما رايگان از دست دادى و غافل شدى ، كه آن حرامزاده هلال آن دختر را از دست تو بيرون برد . بهروز عيار گفت اى شاهزاده بجان و سر تو سوگند كه مرا در آن هيچ گناهى نيست . تو ايمن باش كه هيچكس در عين الحيات نتواند نگاه كردن . اما شرط كردم كه سپاه ما بملاطيه برسد من بروم و عين الحيات را بيارم . همچنانكه هلال عيار از دست من بدر برد من نيز او را بيارم . اما سپاه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 133
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٣٣