گريان و نالان مىبود و چشم در راه ميداشت كه از طرف سپاه ايران چه خبر آيد .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه وزير ملك عاصم عايل نام داشت و در زندان بود . قطاع او را بند فرموده بود و اين عايل را غلامى بود مقبل نام داشت . گاهگاه بزندان رفتى و عايل را بديدى و آنچه از اخوال بودى بگفتى . عايل گفت اى مقبل اگر توانى مكتوبى پيش ملك داراب ببرى زود سپاهى به يارى تا من از بند خلاص شوم ، و هم بهمن زرينقبا و گلبوى ، و هم اين حرامزادهء پدر و مادركش بجزاى خود برسد . مقبل گفت بنده باشم .
عايل مكتوبى بنوشت و بدست مقبل داد . مقبل از شهر انطاكيه بيرون آمد و راه شهر دمشق در پيش گرفت و شب و روز مىرفت تا بدمشق رسيد . ملك داراب با سپاه گران در گرد دمشق فرود آمده بودند و خيمه و بارگاه زده بودند و هنوز بهروز عيار از ملاطيه نيامده بود و فيروز شاه انتظار بهروز مىكرد كه از حال عين الحيات چه خبر آرد . اما جاسوسان آمده بودند و خبر آورده بودند كه نصر بن عدل بر طرف انطاكيه رفته است و بهمن زرينقبا را بر آن طرف بردهاند .
ايشان درين سخن بودند كه مقبل بر در بارگاه ملك داراب آمد و گفت مرا پيش ملك داراب بريد كه خبرى آوردهام و مكتوبى دارم . عياران بر در بارگاه بودند ، ازين حال ملك داراب را آگاه كردند ، گفت درآريد . مقبل درآمد و خدمت كرد و شرايط ادب بجاى آورد . ملك داراب سؤال كرد كه چه كسى و از كجا مىآيى ؟ مقبل گفت از انطاكيه مىآيم و مكتوبى كه آورده بود بداد . بدست طيطوس دادند ، نوشته بود كه :
اين مكتوب از پيش عايل وزير ملك عاصم به حضرت شاه ايران و توران ملك داراب . راى عالى شهريارى را معلوم باشد كه نصر بن عدل به انطاكيه آمد و گلبوى و بهمن زرينقبا را آورد و ملك عاصم را هيچ آگاهى نبود . پهلوان بهمن را از نصر بن عدل بستاد . عاقبت نصر بن عدل بر دست گلبوى كشته شد و
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 132
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٣٢